تبليغاتX
و شاید برای آخرین بار

و شاید برای آخرین بار
زخمی ام... به سکوت چشمانم نخند... دل وحشی ام را امان بده

آقای نامزد 3 اومد و من شگفت زده مونده بودم! وقتی رسید خیس ِ خیس بود! بارون می اومد و من فکرش رو هم نمی کردم که اون توو بارون بیاد... بهم گفت گولم زدی! گفت مگه بارون رو ندیدی که ازم خواستی بیام؟؟! با خنده گفتم حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا گول خوردی؟؟؟!! بعدشم گفت دیدی به خاطرت توو بارون اومدم؟!

نمی دونستم باید خوشحال باشم یا نه، نمی دونستم باید باور کنم یا نه... تی وی داشت بازیه استقلال رو نشون می داد. من و آقای نامزد و بابا نشسته بودیم و گرم ِ تماشا... یهو یه چیزی گفتم و من و بابا خندیدیم... آقای نامزد نخندید، نخندید اما با یه لحن ِ حق به جانب یه چیزی توو جوابم گفت! هنگ کردم... آخه چه ربطی داشت؟! اصلاً چرا بهش برخورد؟! مگه من چی گفتم؟! خورده بود توو ذوقم... یه چیزی بهش گفتم و بلند شدم رفتم توو اتاقم...

داشتم با گوشیم بازی می کردم و دوباره هجوم ِ افکار... یهو احساس کردم از گرسنگی حالم داره بد میشه!! رفتم توو آشپزخونه و دو تا ساندویچ درست کردم و خوردم! دوباره برگشتم توو اتاقم. بازی که تموم شد آقای نامزد اومد توو اتاق. گفت کاری نداری؟ دارم میرم! من سرم گرم ِ بازی بود! گفتم نه... اومد بوسم کرد! نگاش نکردم. لباسش رو که پوشید بلند شدم و باهاش دست دادم. دوباره بوسم کرد...

ازش دلخور بودم اما به روش نمی آورد. سعی می کردم بی خیال باشم اما افکار ِ منفی توو سرم وول می خورد!... آقای نامزد رفت. مامان و بابا تعجب کردن و گفتن چرا انقدر زود؟! گفتم جایی کار داشت. واقعاً هم کار داشت، می خواست بره مشاور املاک! مثل ِ اینکه می خوان یه تیکه از املاکشون رو بفروشن! واسه چی؟؟ نمی دونم!

6 رفت... چند دقیقه پیش زنگ زد و گفت رسید خونه! به ساعت نگاه کردم دیدم حدود 9 شبه! گفتم اون موقع رفتی تازه رسیدی خونه؟! گفت آره، توو مشاور املاک کار داشته دیگه... گفتم یعنی تا الان؟! گفت آره! گفتم خیلی بدی... بعدشم گفتم خداحافظ...

دلگیرم... امروز وقتی توو اتاقم نشسته بودیم ازش پرسیدم چقدر دوسم داری؟! گفت خیلی... گفتم اصلاً دوسم داری؟! گفت آره، خیلی دوسِت دارم، خیلی ِ خیلی... مامان امروز می گفت زن عمو بزرگه که کلاً از هیشکی خوشش نمیاد و به جز بچه هاش از همه ایراد میگیره کلی پیشش از آقای نامزد تعریف کرده! مامان بزرگم میگه یه روز آقای نامزد رو نمی بینم دلم واسش تنگ میشه! یعنی مشکل از منه؟؟؟ این مرد اونی نیست که من می خوام، آخه به چه زبونی بگم؟!

بغض می کنم، بغضم رو می خورم... گریه می کنم، میگم بی خیال... دلم تنگه... امروز وقتی آقای نامزد داشت می رفت بهش گفتم منم بیام؟ خرید دارم... گفت نه! گفتم با تو کاری ندارم، تو برو به کارت برس، منم میرم به خریدم می رسم... گفت نه! دلم گرفت...

غصه دار که میشم یه دست ِ مهربون کم دارم! خسته که میشم یه پناه می خوام تا آرامش بگیرم اما اونم کم دارم! گریه که می کنم یه شونه ی مردونه، یه آغوش ِ گرم کم دارم! دلم بیرون که می خواد، خرید می خواد، یه همراه کم دارم!

آخه بی انصاف، منم آدمم......


+تاریخ یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 22:9 نویسنده هدیه |

بعداً نوشت 2: ساعت 2 بود که داشتم با آقای نامزد حرف می زدم و بهش اولتیماتوم داده بودم که تا یه ساعت دیگه باید خونه مون باشه!! و اون دقیقاً ساعت 3 خونه مون بود!!! باورنکردنیه... حدود ِ ساعت 6 هم رفت! قبل ِ رفتنم یه کوچولو ناراحتم کرد، هر چی هم سعی می کنم بی خیال باشم نمیشه! ای بابا...

بالاخره امروز حدود ساعت 12 قسمت شد تا بتونم با lotus عزیزم صحبت کنم. نمی دونین چقدر از شنیدن ِ صدای شیرینش خوشحال شدم...

صبح که بیدار شدم گوشی رو دوباره گذاشتم رو سایلنت! حوالی ظهر دیدم مامان اومده میگه تلفن؟! یهو چشمم افتاد به گوشی دیدم آقای نامزد دو بار زنگ زده! همین که گوشی رو برداشتم دیدم آقای نامزد خیلی سرد طوری که می شد رگه هایی از خشم رو هم توو صداش حس کرد! بهم گفت معلوم هست کجایی؟؟؟ دیشبم زنگ زدم جواب ندادی، امروزم که...

به روی خودم نیاوردم! با لوس بازی و بی خیالی یکم حرف زدیم و بعدشم خداحافظی. حرف زدنمون دو دقیقه هم طول نکشید! چند دقیقه بعدش با خودم گفتم برم بهش زنگ بزنم و بگم بیاد خونمون! اما خیلی زود پشیمون شدم! حوصله ی رفتارش رو ندارم! توو خونه ی خودشون باشه راحت تره!

دیشب موقع خواب انقدر گرسنم شده بود که بالاخره دیدم اینجوری نمیشه و خوابم نمی بره رفتم در ِ قابلمه ی غذا رو برداشتم و همون جا روی اُپن با قاشق افتادم به جون ِ محتویاتش! عین ِ این آدمای چند سال غذا ندیده همچین با اشتها می خوردم که نگو... صبحم که بیدار شدم بعد خوردن ِ چای هی دور ِ مامان می چرخیدم و با چشمام بهش التماس می کردم که زودتر ناهار رو آماده کنه!

ناهار رو پخته و نپخته کشیدم و خوردم! یعنی مامان دید دخترش داره از دستش میره! واسم کشید و داد دستم! منم دوباره افتادم به جون ِ غذا! میگم یه روز رفتم باشگاه اینطوری شدم، یه ماه برم چی میشه؟! می ترسم آخرش دیگه نتونم از در ِ اتاقمم رد شم! واااای نه!

بعداً نوشت: همین الان زنگ زدم به آقای نامزد! یکم حالش گرفته بود اما من همچنان لوس بازی در می آوردم. بهش گفتم تایم میگیرم، تا یه ساعت دیگه باید اینجا باشی! گفتم اومدی که اومدی، اما اگه نیومدی دیگه نیا!!! آخه می دونستم جزو محالات ِ که آقای نامزد توو یه ساعت آماده شه و خودش رو برسونه! کلاً دو برابر ِ یه خانوم زمان نیاز داره تا راه بیفته!!


+تاریخ یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:14 نویسنده هدیه |

امروز ساعت 3.5 اولین جلسه ی ایروبیکم بود! با مهسا زیر بارون قدم زنان رفتیم باشگاه. با اینکه پارسالم ایروبیک کار می کردم اما امروز هیچ کدوم از حرکات رو نمی تونستم درست انجام بدم! فکر کنم خیلی کند ذهن شدم!

مربی از اقوام ِ دورمونه! موقع خداحافظی کلی بهم سفارش کرد که چی بخورم و چی نخورم! گفت باید چاق شی! پارسال که می رفتم بهش گفته بودم نمی خوام چاق شم، می خوام پُر شم! اما امسال میگه باید چاق شی!

آقای نامزد صبح رفت خونه شون. از باشگاه که اومدم رفتم دوش گرفتم و بعدشم واسه اینکه حرصش رو دربیارم گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و خوابیدم! نمی دونم اصلاً خوابم برده بود یا نه که صدای زنگ تلفن خونه بلند شد، بعدشم مامان اومد در ِ اتاقم رو زد و گفت تلفن؟! گفتم کیه؟ گفت آقای نامزد! به گوشیم که نگاه کردم دیدم سه بار زنگ زده...

وقتی جواب دادم گفت کجایی؟! باهاش سرد و سنگین حرف زدم. همین که قطع کردم مامان گفت حتماً حوصله ش سر رفته... توو دلم گفتم این بشر عمراً حوصله ش سر بره! هنوزم ازش دلخورم، این چند روزه خیلی رو اعصابم بوده. اگه قبلاً یه حسی بهش داشتم! الان دیگه همون رو هم ندارم!

این هفته سه شنبه نوبت مشاوره دارم. با خودم میگم این رو بگم، اون رو بگم، اما خیلی زود با خودم میگم بگم که چی بشه؟! من باید تلاش کنم تا همه چی درست شه، من باید حرص بخورم تا آقای نامزد بفهمه من رو، من باید درک کنم و کوتاه بیام تا اونم مراعات کنه، من باید از خیلی چیزا بگذرم تا اون...

امروز مامان ازم پرسید آقای نامزد چشه؟ انگار از یه چیزی ناراحته؟ گفتم آره... گفت دلیلش چیه؟ از ما ناراحته؟ گفتم از شما چرا؟! نمی دونم... گفت بهت چیزی نگفته؟ گفتم نه، اصلاً باهام حرف نمی زنه!

توو این چند روزه یه سوال رو باید چندین بار ازش بپرسم تا شاید آقا جواب بدن! با خودم تصمیم گرفتم از این به بعد یه بار می پرسم، جواب داد که هیچی، اما اگه جواب نداد من کار ِ خودم رو می کنم! حق ِ اعتراض کردنم نداره...


+تاریخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 22:29 نویسنده هدیه |

توو ادامه ی مطلب چند تا عکس گذاشتم برای تشکر از دوستای مهربونم. سعی می کنم زودی هم بردارمشون! اصلاً شاید این پست حذف شد! نمی دونم!

ادامه ی مطلب حذف شد!

+تاریخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:56 نویسنده هدیه |

پنجشنبه بعد از ظهر آماده شدم و داداش بزرگه منو رسوند خونه ی آقای نامزد شون. گاز ِ خونمون قطع بود! واسه همین کوله م رو پُر کردم از وسایل شخصی تا خونه ی آقای نامزد شون برم حموم!

همین که رسیدم مادرشوهر حموم رو برام آماده کرد و رفتم که دوش بگیرم. همه چی هم با خودم برده بودم، حتی کرم های جور واجورم رو!!

برادرشوهر و جاری هم ساعت 9 شب رسیدن. فکر می کردم یه جشن تولد ِ حسابی در راهه! اما زهی خیال باطل... پدرشوهر توو ترافیک مونده بود و به جای اینکه غروب پنجشنبه برسه بامداد ِ جمعه رسید! خیلی دلم گرفته بود، آقای نامزد می گفت می خواد واسم کیک بگیره اما از هیچی خبری نبود...

جمعه آقای نامزد به زور بیدارم کرد و رفتم واسه صبحونه! بعدشم به اصرار ِ من یکم رفتیم با موتور چرخیدیم! بعدشم از توو باغچه یه شاخه گل نرگس چیدم و اومدم بالا! ناهار رو که خوردیم برادرشوهر و جاری آماده شدن که راه بیفتن سمت تهران...

آقای نامزد هم رفت دنبال کار ماشین باباش! برادرشوهر و جاری که رفتن من و خواهرشوهر کوچیکه رفتیم توو اتاق یکم خوابیدیم. وقتی بیدار شدم دیدم ساعت 5 شده و از آقای نامزد خبری نیست! صدای آوازش رو می شندیم! حدس زدم توو حمومه!

شبش یعنی دیشب تولد دخترخاله م دعوت بودم، قرار بود آقای نامزد زودتر بیاد تا منو برسونه. از حموم که اومد تا منو برسونه شده بود 6.5! همین که رسیدم تندی آماده شدم و رفتم. توو جمع ِ خاله ها و دخترخاله ها خوش میگذره، کلی هم خندیدیم...

اما از دیشب تپش قلبمم شروع شده... همین الانم که دارم می نویسم قلبم انقدر که تند می زنه نفسم بالا نمیاد! دلم نمی خواد تولد ِ امسالم رو به یاد بیارم! دلم نمی خواد حتی به یه ثانیه ش فکر کنم! آقای نامزد توو این چند روزه واسم سنگ ِ تموم گذاشت! از زندگی سیرم کرد!

دیروز به جاری گفتم پشیمونم، اشتباه کردم! طفلی نمی دونست باید چه جوری بهم دلداری بده... تولد ِ امسالم رفت جزو بدترین خاطرات عمرم... پدرشوهر و مادرشوهر و خواهرشوهر کوچیکه بهم وجه نقد کادو دادن، ولی ای کاش نمی دادن، چون بدجوری داغون شدم!

پ.ن: از همه ی دوستای مهربونی که تولدم رو تبریک گفتن یه دنیا ممنونم. دیدن کامنتای قشنگتون یه کوچولو خاطره ی بد این چند روز رو واسم کمرنگ کرد... مرسی عزیزای دلم، ایشالا بتونم جبران کنم. خیلی دوستتون دارم، بووووووووووس


+تاریخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:40 نویسنده هدیه |

دیروز حدود ساعت 3 بود که ماشین رو برداشتم و رفتم خونه ی آقای نامزد شون. مثلاً قرار بود بریم بیرون! قبل حرکت زنگ زدم، مادرشوهر جواب داد! گفتم آقای نامزد خوابه؟! گفت نه، رفته حموم! وقتی رسیدم اونجا دیدم آقای نامزد هنوز توو حمومه و رفتم سر به سرش گذاشتم! خواهرشوهر کوچیکه هم خواب بود...

آقای نامزد تا آماده شه مادرشوهر چای و حلیم آماده کرد و نشستیم پای سفره. همیشه می گفتن خانوما خیلی طول میدن تا آماده شن اما اونایی که این حرفو زدن کافیه یه بار آماده شدن ِ آقای نامزد رو ببینن! از زندگی سیرت می کنه از بس لِفتش میده! تا راه بیفتیم 4.5 شد! همون موقع داداش کوچیکه اس ام اس داد که ماشین رو برای ساعت 6 لازم داره! عصبانی شدم... داداش بزرگه هم بهم گفته بود ماشین رو برای شب لازم داره! دلم می خواست زنگ بزنم به بابا و بگم یعنی یه روز نمیشه ماشین دست ِ من باشه؟!

رفتیم بازار، آقای نامزد گیر داده بود که بیا برات بوت بگیرم! پشت ِ ویترین ِ یه طلا فروشی ایستاده بودیم که من یهو چشمم خورد به یه سرویس ظریف دخترونه، خیلی خوشم اومد، آقای نامزد گفت بیا بریم بگیریم!!! می دونستم فعلاً توو دستش پول نیست! گفتم نمی خوام... از یه بوت هم خوشمون اومد، ولی همینکه پا زدم جفتمون پشیمون شدیم! توو پا اصلاً جالب نبود!

ساعت 6 بود که رسیدیم خونه مون. بابا باید می رفت جلسه! قبل ِ رفتن گفت زودتر میام تا مراسم رو برگزار کنیم! تا برگرده یه دو ساعتی طول کشید. مامان وسائل رو آماده کرد و... آقای نامزد همون موقع برنامه ش رو لو داد! گفت که قرار بود فردا یعنی امروز روز تولدم خونواده ش با کیک و کادو بیان خونه مون و دور ِ هم جشن بگیریم، اما چون مامان و بابا امشب جایی دعوتن مامان برنامه رو گذاشته بود واسه دیشب که می شد شب ِ تولدم!

بابا واسم دعا کرد و از توو قرآن تاریخ دقیق تولدم رو که یه گوشه ش نوشته بود خوند! بعدشم روبوسی و کادوی تولد... بعدش آقای نامزد، مامان، مهسا و داداش بزرگه و آخرشم داداش کوچیکه... احساس ِ تنها بودن می کردم! احساس ِ غم! همون لحظه هم گفتم که تولدم توو اوج ِ مظلومیت برگزار شد!! یه همچین حسی داشتم...

آقای نامزد به زور تنم لباس کرده بود و چند تا عکس هم انداختیم. کادوی آقای نامزد وجه نقد بود، چون فکرش رو نمی کرد که دیشب جشن ِ تولدم باشه! خیلی با عجله رفت و از بابا یه پاکت گرفت و... موزیک که گذاشته شد از آقای نامزد خواستم بیاد باهام برقصه! اما از بابا خجالت می کشید و هی می گفت زشته! هر چند بعدش یه کوچولو رقصید...

قراره بعد از ظهر برم خونه شون تا اونجام برام یه جشن ِ تولد بگیرن! تولد امسالم رو دوست ندارم! مثل خیلی از سالها... شاید چون دیروز اون جوری که می خواستم نبود، شاید چون بیرون رفتنمون نیم ساعت بیشتر طول نکشید! شاید چون نرفتیم کافی شاپ! شاید چون رفتار ِ آقای نامزد دو روزه که یه جوریه! شاید چون...

پ.ن: همین الان جاری زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت... یه دقیقه بعدشم برادرشوهر زنگ زد. الان یه کوچولو یه حس ِ خوب دارم!!

+تاریخ پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:33 نویسنده هدیه |

دیشب خواب دیدم ارشد دانشگاه تهران قبول شدم! و با یکی از صمیمی ترین دوستای دوران مدرسه و حالا، همکلاسم! درسمم خوب بود و حسابی نکته برداری می کردم! توو خواب هم هی از خودم می پرسیدم من با این رتبه چه جوری اینجا قبول شدم؟! از خواب که بیدار شدم مونده بودم با چه رویی این خواب رو دیدم؟! من که اصلاً ثبت نام نکردم... واسه آزاد هم فکر نکنم ثبت نام کنم، با اینکه رشته م رو مرکز استان داره اما دیگه حوصله ی درس خوندن و سر ِ کلاس نشستن رو ندارم!

دیشب یه خواب ِ دیگه هم دیدم! خواب دیدم مامان بزرگم که هر سال واسم حلیم میاره اومده خونه مون و یه ظرف ِ حلیم داد دستم! ساعت 8.5 صبح بود که دیدم یکی در ِ اتاقم رو باز کرد و سریع بست! فهمیدم مامان بزرگم اومده. هر وقت میاد اگه من خواب باشم میاد یه نگاه بهم میندازه و میره! به زحمت ساعت 9 پا شدم! رفتم دیدم واسم یکم خوراکی آورده اما خبری از حلیم نبود...

توو یه خواب ِ دیگه هم با همسرم که آقای نامزد نبود! کنار دریا بودیم... یه اتفاقاتی اونجا می افته و می بینیم که داره آب دریا بالا میاد! وقتی میایم خونه می بینم یه بچه هم داریم! فکر کنم یه پسر بچه ی حدوداً 6-5 ساله بوده!

مدتیه که شب ها چند تا خواب می بینم... یعنی چون چند بار بیدار میشم هر بار که دوباره می خوابم یه خواب ِ دیگه هم می بینم! وقتی واسه آقای نامزد تعریف می کنم میگه تو چقدر خواب می بینی؟! بعد می شینه از کتاب تعبیر خواب دونه دونه ش رو تعبیر می کنه! منم که مشتاق تر از اون...

واسه چهلم، هم داداش بزرگه واسم حلیم آورده بود، هم مامان بزرگم، و هم مادرشوهرم... واسه چهل و هشتم اینجور که معلومه فقط مادرشوهر واسم حلیم کنار گذاشته که اونم هنوز به دستم نرسیده! آقای نامزد یادش رفته بود واسم بیاره!

امروز روزیه که قرار بود با آقای نامزد بریم بیرون! فعلاً که هوا خیلی خیلی سرده و یکمم بارون می زنه! دیشب بهم زنگ زد و گفت بیا خونه مون، اما بدجوری بارون می زد، همون رو بهونه کردم و نرفتم! موقع خواب که داشتیم حرف می زدیم برگشت بهم گفت بالاخره نیومدی!؟ هم دلم می خواست برم، هم دلم نمی خواست! گفته بود امروز صبح خودش میاد خونه مون، هنوز که نیومده! با موتور اومدنش که کنسل شده! حیف شد...


+تاریخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 9:59 نویسنده هدیه |

دیروز غروب آقای نامزد زنگ زد بهم و گفت که دلش تنگ شده و می خواد بیاد پیشم... حس خاصی نداشتم! ساعت 10.5 اومد. معلوم بود خیلی خسته ست، اما با همون خستگی نشست با داداش بزرگه پلی استیشن بازی کرد! من و مهسا هم پامون رو کردیم توو یه کفش که باید بیاید حُکم بازی کنیم...

بعد بازی رفتیم لالا... آقای نامزد چند بار ازم سوال کرد که من دلم واسش تنگ نشده بود؟! با خنده و شیطنت جوابش رو می دادم، که دیگه خودشم برگشت گفت مثل اینکه تنگ نشده بود! خب واقعاً حسی نداشتم! نمی تونستم که دروغ بگم!

امروز دوستش "ب" زنگ زد و گفت بیا پیشم، منم که از این دوستش زیاد خوشم نمیاد، وقتی هم که آقای نامزد گفت پریروز رفته بوده پیشش و با هم فیفا 2012 بازی کردن خونم به جوش اومد! نشسته بودیم که بازی کنیم، اما همینکه این موضوع رو فهمیدم گفتم: "فقط یه دست باهات بازی می کنم، بعدش برو با "ب" جونت بازی کن!!!!!!!!" انقدم با حرص گفتم که آقای نامزد واسه چند ثانیه هنگ بود و با تعجب فقط نگام می کرد!!

روحیه م از این رو به اون رو شد... گفت دوست نداری برم پیشش؟! گفتم باید بری، چون بهش قول دادی... یکی اون گفت و یکی من، کوتاهم نمی اومدم! گفتم پس فردا که توو خونه ی خودمونم رفتیم هر موقع "ب" زنگ زد حتماً می خوای تنهام بذاری و بری پیشش! شهامت ِ نه گفتن نداری... اونم هی می خواست آرومم کنه و برام دلیل می آورد که قانع شم، اما مگه فایده ای داشت؟!

حالم گرفته شد، بهونه گیری هامم شروع شد! گفتم مگه قرار نبود منو ببری بازار پالتو بگیرم؟! مگه قرار نبود بریم برف بازی؟! مگه قرار نبود... اونم با اینکه عصبانی شده بود اما از حرفام خنده ش می گرفت! هی می خواست جدی باشه و محکم صحبت کنه اما هی می زد زیر ِ خنده و... گفت به وقتش می برمت بازار! گفت هفته ی بعد می برمت برف بازی! گفتم نمی زنی زیر قولت؟! گفت نه! گفتم فردا هم بریم کافی شاپ! گفت صبح با موتور میام دنبالت، میریم می گردیم، غروبشم میریم کافی شاپ!

آخرشم کلی لوسم کرد و بوسم کرد و رفت! هنوزم دلم گرفته، مطمئن نیستم که سر قولش باشه! روزم خراب شد! به همین راحتی... قراره غروب با مهسا بریم آرایشگاه، دلم می خواست واسه آخر ِ هفته موهام رو رنگ کنم، از چند ماه ِ پیش تصمیم گرفته بودم که بادمجونی کنم، اما حالا به وقتش که رسید دلسرد شدم! ای روزگار...

+تاریخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 14:28 نویسنده هدیه |

جمعه شب طبق حرفی که زده بودم آقای نامزد اومد! بعد از بازیه فوتسال فکر می کردم بره خونه شون، چون حال خواهرشوهر کوچیکه زیاد خوب نبود، اما نرفت و موند پیشم...

دیروز شنبه هم اونقدر بارون شدید بود که نمی تونستیم از در ِ خونه بیرون بریم! موندیم توو خونه و نشستیم پای ِ بازیه پلی استیشن! ساعت ها فیفا 2011 بازی کردیم، اونقدر حرفه ای شده بودم که دیگه هیشکی حریفم نمی شد. آقای نامزد پشت ِ هم بهم می باخت و من فقط می خندیدم! اونم بیشتر و بیشتر حرص می خورد!

دیشبم خونه ی یکی از اقوام دورشون شام دعوت بودیم، حلیم پزی داشتن. با ماشین رفتیم دنبال مادرشوهر و با هم رفتیم اونجا. خواهرشوهر کوچیکه به خاطر ِ حالش نیومد، از منم خواست که زودتر برگردم پیشش. پدرشوهر هم توو راه بود و نتونست خودش رو برسونه. وقتی رفتیم اونجا مادرشوهر شروع کرد به معرفی کردن ِ من به بقیه! آقای نامزد منو برد سر ِ دیگ های حلیم و منم دونه دونه خواسته هام رو شمردم... برعکس ِ دفعه ی قبل که از خجالت هول کرده بودم! اینبار فرصت بیشتری داشتم، کسی هم نبود که بخواد هی نگام کنه و سر تا پام رو برانداز کنه!

بعد ِ شام یکم موندم و با دوستای جدید صحبت کردیم. به لطف بی خوابی های این چند روزه و به لطف سرمایی که به سرم خورده بود دوباره دچار ِ سردرد شدیدی شدم، همراه با حالت تهوع!! به آقای نامزد که گفتم من رو برد خونه شون. سر راه یکی از آشناهاشون رو هم که یه پیرزن نابینا بود رسوندیم. اونقدر دعامون کرد که نگو...

یکم خونه شون دراز کشیدم و با خواهرشوهر کوچیکه حرف زدیم. پدرشوهرم اومد، رفت دوش بگیره که آقای نامزد و مادرشوهر هم اومدن. یکم پیش پدرشوهر نشستیم و برگشتیم خونه. سر ِ راه اول رفتیم بانک تا برای عابر بانک ِ آقای نامزد رمز دوم بگیریم، برای ثبت نام دکتری بهش احتیاج داشتیم. توو راه بودیم که من یهو حس کردم گلاب به روتون دارم بالا میارم! به آقای نامزد اشاره کردم و اونم سریع زد کنار... رفتم و گوشه ی خیابون......

حالم خیلی بد بود. وقتی رسیدیم ساعت 12 شده بود، مامان و بابا خواب بودن، رفتیم توو اتاق. آقای نامزد کمکم کرد تا لباسم رو عوض کنم، بعدشم کلی شونه ها و گردنم رو ماساژ داد. واسم یه لیوان آب آورد، خوردم، سرم رو با یه روسری محکم بستم و خوابیدم. نیمه های شب بود فکر کنم که بیدار شدم دیدم آقای نامزد هنوز بیداره! سرمم یکم سبک شده بود! خیلی زود دوباره خوابم برد...

امروز صبح که بیدار شدیم دیدم آقای نامزد خیلی کِسِله، دلیلش رو که پرسیدم دیدم میگه تا صبح بیدار بودم! گفتم چرا؟! گفت نگرانت بودم، می ترسیدم چیزیت بشه! گفت هر چند دقیقه یه بار دستم رو میذاشتم جلوی بینیت ببینم نفس می کشی یا نه!! گفت هی نازت می کردم و بوست می کردم! ناااززیییی... واسه دکتری هم براش ثبت نام کردیم، بهش گفتم بشین بخون، می خوام سرافرازم کنی! گفت می ترکونم!! بعد ِ ناهار هم رفت خونه شون.


+تاریخ یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 16:24 نویسنده هدیه |

هدیه و قولش! توو ادامه ی مطلب می تونید عکس ِ هاپو و خرگوش هام و همینطور اردک هامو ببینید!


ادامه مطلب
+تاریخ جمعه سی ام دی 1390ساعت 22:58 نویسنده هدیه |