X
تبلیغات
و شاید برای آخرین بار - به کجا؟؟ چنین شتابان

و شاید برای آخرین بار
زخمی ام... به سکوت چشمانم نخند... دل وحشی ام را امان بده


دلم می خواد بیام و از خیلی چیزا بنویسم اما قلبم الان دو روزه که انگار داره از کار می ایسته، سر درد شدیدی دارم و دیشب چند بار مجبور شدم برم دسشتشویی و بالا بیارم! این روزا حال خونواده ی آقای نامزد و حال خودم اصلا خوب نیست! این روزا داریم برزخ رو با همدیگه تجربه می کنیم...

پریروز صبح با آقای نامزد رفتیم خونه شون. مادرشوهر با یه عالمه خوشحالی اومد استقبالم و بغلم کرد و گفت کجایی تو؟ دلمون برات تنگ شد... رفتم توو دیدم فقط مادرشوهر و خواهر شوهر کوچیکه خونه ن. سراغ خواهرشوهر وسطی رو گرفتم که گفت رفته دادگاه! دلم لرزید، با خودم گفتم یعنی تصمیمش رو گرفت؟! مادرشوهر گفت برو لباست رو عوض کن بیا واست تعریف کنم.

لباسم رو عوض کردم و رفتم توو آشپزخونه پیشش که داشت بساط ناهار رو آماده می کرد. خواهرشوهر کوچیکه هم قید درسش رو زد و اومد! طفلی این روزا از درس خوندنم افتاده. نشستم و مادرشوهر شروع کرد به تعریف کردن. آخر حرفاش گفتم هر چی هست زیر سر مادر شوهرشه! که اونام حرفم رو تائید کردن. باورتون نمیشه، اما این زن به قدری پست و حیله گره که برای این اتفاق حاضر شده پسرش معتاد شه، کثیف شه!! به قدری شیطانه که با چشام دیدم چه جوری پسرش رو خام می کنه تا کنار خودش نگه داره... وقتی مادر شوهر داره تعریف می کنه به یاد اون شبی می افتم که خواهرشوهر وسطی به خاطر همین شوهر رذلش داشت خفه م می کرد!

شب بود که پدرشوهر و خواهرشوهر وسطی هم اومدن. قبل اومدن خواهرشوهر وسطی از همه شون به خصوص آقای نامزد خواستم که هیچی توو روی خواهرشوهر وسطی نیارن، سرش منت نذارن، چون خواهر شوهر وسطی و شوهرش 2 سال با هم دوست بودن، خونواده ی هر دوتاشونم با این وصلت مخالف بودن، واسه همین ازشون خواستم مراعات کنن، گفتم اون الان به حمایت احتیاج داره، نباید تنهاش بذاریم، گفتم بعد جدایی 6 ماه غصه می خوره اما دوباره بر می گرده به زندگی، اما اگه بخواد با اون خونواده کنار بیاد یه عمر باید غصه بخوره... با چیزایی که ازشون دیدم اعتقاد من اینه، شاید هم درست نباشه...

خواهر شوهر وسطی اومد، به نظر روحیه ش بد نبود! نشستیم یکم حرف زدیم و خندیدیم. سر شام با خواهرشوهرا شیطنت کردیم و بازم خندیدیم. بعد شام پدرشوهر رفت بیرون، جلوی پدرشوهر سعی می کنن زیاد چیزی نگن چون اعصابش بهم می ریزه و ناراحت میشه. دور هم نشسته بودیم که خواهرشوهر وسطی یهو برگشت گفت دیدی بدبخت شدم؟؟؟؟! گفتم خدا نکنه، مطمئنم یه موفقیت خیلی بزرگ در انتظارته... مادرشوهر گفت شاید خدا اینجوری خواسته تو رو از یه اتفاق بزرگتر نجات بده... خواهرشوهر وسطی با شنیدن این حرف شروع کرد به حرف زدن، به یاد گذشته، به یاد مادربزرگ و پدربزرگ پیری که ازشون مراقبت می کرد در حالی که هیشکی جرات نداشت بره توو اتاقشون! یهو زد زیر گریه... آقای نامزد توو هال جلوی تی وی نشسته بود، خواهر شوهر وسطی گریه می کرد و از کارایی می گفت که در حق شوهرش کرده، کارایی که تازه داشت به زبون می آورد و همه مون داغون می شدیم... نتونستم طاقت بیارم و رفتم توو هال کنار آقای نامزد نشستم و زدم زیر گریه... خواهر شوهر کوچیکه به اتاقش پناه برد، صدای گریه ش می اومد... توو بغل آقای نامزد بودم که دیدم ساکت شده، برگشتم دیدم طوری که من نبینم داره اشک می ریزه... داشتیم نابود می شدیم.

کافی بود یه لحظه خودم رو به جای آقای نامزد بذارم، دیوانه کننده ست. این همه محبتی که در حقش کرده بودن، با خرج پدرشوهر به اینجا رسیده بود اما حالا داشت به همه شون پشت پا می زد! آقای نامزد دستاش رو گذاشت رو صورتش و گریه کرد! گفتم خدا جوابشون رو میده، گفتم خودش یه خواهر داره، خدا توو دامنشون می ذاره، که خواهر شوهر کوچیکه گفت آره، خواهرشم داره از خونه ی شوهرش رونده میشه!

موقع خواب کنار بخاری دراز کشیده بودم و توو فکر بودم. آقای نامزد گفت به چی فکر می کنی؟؟ گفتم به بدبختیه ما زنا، هیچی به نفعمون نیست... خواهر شوهر وسطی تقاضای طلاق نکرده، فقط مهریه ش رو که 800 تا سکه ست به اجرا گذاشته، اما خونواده ی شوهرش خیلی شاد و خوشحالن... انگار یه فکری یه سیاستی پشت این قضیه ست. به خواهرشوهر وسطی گفتم با یه وکیل مشورت کن، اینا انگار یه بازی توو سرشونه، انگار می دونن برنده خودشونن... همه مون موندیم چیکار کنیم اما یه چیزو خیلی خوب میدونیم، و اون اینه که به هیچ قیمتی کوتاه نیایم...


+تاریخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 11:14 نویسنده هدیه |