اورژانسی

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

یکم حرف با طعم ِ درد ِ دل

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

آقای نامزد! جات خالی نباشه

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

دومین اردیبهشت، دومین سالگرد

و اما امروز... شنبه 28 اردیبهشت 92... و دو سال ِ پیش... چهارشنبه 28 اردیبهشت 90... دوتایی صبح رفتیم محضر، حاج آقا "م.ک" دوباره خطبه رو خوند، دوباره بله دادیم، محرم شدیم، ومدیم بیرون، توو راه پله ی محضر آقای نامزد دستم رو کشید و...

دیشب آقای نامزد اومد پیشم، بهش گفتم بریم قدم بزنیم؟! با اینکه اصلاً از پیاده روی خوشش نمیاد اما قبول کرد! دوتایی رفتیم و توو هوای خنک قدم زدیم، یه کوچولو حرف زدیم... سر راه دوتا بستنی شاه توتی گرفت و عین بچه ها می خوردیم و به ویترین ِ مغازه ها نگاه می کردیم... دلم می خواست خوشحال باشم اما با خودم می گفتم "که چی بشه!؟ وقتی زودگذره؟!"

امروز صبحم بعد ِ صبحونه رفت دنبال ِ کاراش، واسه ناهار میاد اینجا و احتمالاً بعدش میریم خونه شون... یا امروز غروب میره سمت ِ تهر.ان و شب خونه ی برادرشوهر می مونه و فردا صبح میره فرودگاه، و یا امشب میره تهر.ان که صبح تهر.ان باشه و از اونجام بره فرودگاه

دیشب بهش میگم "وقتی بری دلت واسه ِ منم تنگ میشه؟؟!" گفتم واسه منم چون بهش تیکه مینداختم که تو دلت واسه پسر ِ همسایه و در و دیوار ِ خونه تون تنگ میشه اما واسه من نه!! که اونم برگشت گفت "نه دلم واست تنگ نمیشه... من که آدمیزاد نیستم!"

امروزم قبل از رفتنش توو پارکینگ صدام کرد و در مورد ِ مدارک ِ ماشین و کارت ِ سوخت و این جور چیزا برام توضیح داد! انگار واقعاً میخواد ماشین رو بده دست ِ من!!


من ِ بدبخت

بدجوری دلم گرفته... تپش قلب دارم و صدای قلبم رو به وضوح می شنوم! چرا من اینطوری ام؟! یعنی خیلی حساسم؟! یعنی انقد اخلاقم ناجوره؟!

توو روزای گل و بلبل هستم درست، اما یه سری چیزا واقعاً دلم رو می شکونه

دیروز غروب از آقای نامزد خواستم شب بیاد پیشم تا تنها نباشم، گفت شاید بیام! شب بهم زنگ زد که احتمالاً با پسردائیش "م" میخواد بره فوتسال! صدای شکستن ِ قلبم رو شنیدم اون لحظه... بهم گفته بود امروز صبح ِ زود  هم باید پاشه بره جایی...

امروز ساعت 11.5 بهم زنگ زد که "دارم میرم دنبال ِ کارم و بعد از ظهر میریم بیرون؟!؟!؟! البته باید از اون طرف زودتر برگردیم چون باید برم جایی!" گفتم دیشب فوتسال که رفتی، امروزم صبح ِ زود پانشدی، واسم شرطم که میذاری، نخیر نمیام بیرون! گفتم با دوستات برو! بعدشم خداحافظی کردیم...

چقدر قشنگ بهم ثابت کرد که براش بی ارزشم، به خودشم ثابت کرد! دیروز سر ِ همین قضیه بحث کردیم، و چقدر زود به جفتمون نشون داد که حرفم درسته! که وقتی ازش خواسته ای دارم خیلی راحت میگه نه و واسم بهونه های بنی اسرائیلی میاره، اما کافیه پای دوستاش و پسردائی هاش و... وسط باشه، دیگه دین و ایمونشم یادش میره، من که سهلم!!

بغض دارم، دلم خیلی خیلی گرفته... دلم داره بدجوری می سوزه...

آخه لامصب با خودت نمیگی این چند روزه آخر رو حداقل با من باشی؟!؟! وقتی این رفتاراتو می بینم اونقدر سنگدل و بی رحم میشم که دلم می خواد قید ِ همه چیو بزنم... اگه تا دیروز 1 درصد احتمال داشت که باهات پاشم بیام اون خراب شده، الان دیگه همون 1 دزصد هم دود شد رفت هوا!!

انقد بدبختم که این جور وقتا نه کسیو دارم باهاش حرف بزنم و باهاش برم بیرون و نه اصلاً جایی رو دارم که برم و دو دقیقه از این زندگی ِ کوفتی رها بشم!


سالگرد و شب ِ آرزوها

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

وقتی که تو رفتنی شدی

ادامه مطلب بدون ِ رمز


بعد از ظهر نوشت اضافه شد!

ادامه نوشته

بی همسری

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

وقتی اژدها وارد می شود

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

سفرنامه به روایت تصویر

ادامه مطلب رمزی ِ

ادامه نوشته

رفع ِ بلا



دیروز با دو تا از خاله ها رفتیم کنار ِ ساحل و توو یکی از پلاژها اتراق کردیم... قبل ِ رفتن یه کوچولو با آقای نامزد تلفنی بحث کردم، حالم گرفته بود، از دست ِ یه سری از رفتاراش، واقعاً نیاز داشتم بریم بیرون

یکم توو محوطه قدم زدیم و عکس انداختیم، یکم رفتیم کنار ِ ساحل... خوب بود، حالمم بهتر شده بود اما وقتی برگشتیم خونه متوجه شدیم که هاپو کوچولوم تموم کرده!!! شوک ِ بدی بود، آخه صبح که داشتیم می رفتیم بیرون مامان می گفت هاپو هی دنبالم می اومد و خودشو لوس می کرد، باورمون نمی شد که یه دفعه بمیره!

داداش کوچیکه مامان رو مقصر می دونه، چند روز پیش که رفته بودیم سفر مثل اینکه مامان از دست ِ هاپو حرصش میگیره و دعواش می کنه! هاپو هم قهر می کنه و... از اون روز به بعد غذا نمی خورد! همش یه گوشه کز کرده بود و بهمون محل نمی داد! حالا داداش کوچیکه به مامان میگه تو مقصری، تو باعث شدی بچه از بی غذایی بمیره! نمی دونم حرفش تا چه حد می تونه درست باشه، اما مامان می گفت دیروز صبح قبل از رفتن به دریا هاپو باهاش آشتی کرده بود و دنبالش می اومد!

پریروزم یکی از خرگوشام مرد! آوردمش توو پارکینگ، فقط از دست ِ من غذا می خورد، اما حالش خیلی بد بود... غروب که رفتم بالا سرش دیدم تموم کرده!! بابا میگه رفع ِ بلاست!

دلم هاپومو می خواد...

پ.ن: کسی از پیچک جونی خبر نداره؟! لطفاً یکی یه خبری ازش بهم بده، ممنون میشم

عصر ِ شنبه نوشت: نمی دونم چمه؟! خیلی خیلی عصبی شدم! همش نگرانم، دل شوره دارم! هی پشت ِ هم وبلاگای شما رو باز می کنم، حتی اونایی که می دونم حذف شدن!! یهو دلم هوای یکی از شما رو می کنه! یهو واسه یکی تون نگران میشم، دل شوره میگیرم! من چمه؟!؟! عصبی بودن از همه ی سلول هام پیداست!!


روز ِ ما

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

سفرنامه

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته

من یک زنم



دو سه روزه خنثی تر از هر وقت ِ دیگه ای شدم... دیروز سالگرد ِ فوت ِ مامان بزرگم بود ( مامان ِ بابا) سر مزار بودیم همگی، که آقای نامزد زنگ زد، وقتی فهمید اونجاییم شاکی شد که چرا بهش خبر ندادم؟! توو جوابش گفتم "چون تو کار داشتی!" فهمید تیکه انداختم، بهم گفت "حالا تو بهم می گفتی، اینکه کار داشتم یا نه رو خودم درست می کردم"

ازش بریدم، ازش سیر شدم! دیروز بعد ِ مزار با خاله بزرگه و شوهرخاله و دخترخاله و مامان رفتیم خونه ی مامان بزرگم ( مامان ِ مامان) یکم پیشش نشستیم... خاله بزرگه یکم باهام صحبت کرد، خوشحالم که منو می فهمه و همش سعی می کنه آرومم کنه... اما اینبار تَرَک های قلبم بزرگتره!!

امروز بعد از ناهار یکم خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم خواهرشوهر بزرگه دو تا اس ام اس فرستاده، هر دو هم به مناسبت ِ روز ِ زن... اولش رفتم منم بهش تبریک بگم، اما دیدم دل و زبونم یکی نیست!! این دو تا اس ام اس رو براش فرستادم، اولی رو قبلاً توو وبلاگ گذاشته بودمش:

"گاهی دلت از زنانگی میگیرد، میخواهی کودک باشی، دختربچه ای که به هر بهانه به آغوشی پناه می برد و آسوده اشک میریزد... زن که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی..."

"زن بودن کار مشکلی ست، مجبوری مانند یک بانو رفتار کنی، شبیه یک دختر جوان به نظر برسی، و مثل یک خانم مسن فکر کنی!"

این دو تا اس ام اس رو براش فرستادم و رفتم چایی بخورم... وقتی برگشتم دیدم این اس ام اس رو برام فرستاد:

"تو زن شدی... نه برای در حسرت ماندن یک بوسه، برای خلق بوسه ای از جنس آرامش، تو زن نشدی که همخواب آدم های بیخواب شوی، تو زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی، تو زن نشدی که در تنهایی ات حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی، زن شدی تا... آغوشی در تنهایی عشقت باشی... قدر زن بودن را بدان..."

با خوندنش لبخند ِ تلخی روو لبم نشست... و چقدر دلم گرفت که من همه ی اون نداشته ها رو واقعاً ندارم!! و منی که جنس ِ لطیفم! و حساسم و شکننده ام! باید آرامش ِ کسی بشم که آرامشی برام نیست!!


سه ساعت بعد نوشت: تلفنی یه دعوای شدید افتادیم!! خیلی حرفا زدیم، من گریه کردم و اون سراسر خشم شد... نمی دونم چی میشه؟! اما قلب و ذهنم...


فوتوفانیا


دیروز یکی از دخترخاله هام اینجا بود، یه سایتی بهم معرفی کرد که تووش می تونی عکسای خودت رو با اِفکت های مختلف درست کنی و ازش لذت ببری

این هم لینکش


ادامه مطلب رمزی ِ

ادامه نوشته

داماد ِ موزیسین

ادامه مطلب بدون ِ رمز

ادامه نوشته