چوبین

همین الان یه اتفاق ِ بامزه افتاد که گفتم بیام اینجا بگم بلکه یکم شاد بشید!! چند روز پیش یکی از دوستان! توو وبلاگش از "چوبین" گفته بود، حالا بماند که من چقدر دوسش داشتم و دارم... همین الان عکس ِ "چوبین" رو به داداش کوچیکه که متولد ِ 71 هست نشون دادم و گفتم این کیه؟! برگشته میگه: "سیب زمینیه؟؟؟؟"!!!

یعنی من موندم الان خنده کنم، گریه کنم... می دونم به سنش قد نمیده، ولی خب دیگه آخه سیب زمینی؟؟؟! بعد ِ اون مامان رو صداش کردم و گفتم مامان این کیه؟؟! میگه: "دکتر کو.پ.ی.ه؟؟؟؟؟!" !!! خب الان اگه شما باشید چیکار می کنید؟! دیگه سن ِ مامان که قد میده! بعد تازه آخرش موقع ِ بیرون رفتن از اتاق با یه حالتی میگه "خب کارتونه دیگه!"

بدهکارم شدم...

و اما چوبین...


اجابت

دیشب ساعت 11 به آقای نامزد زنگ زدم، می خواستم تکلیفم رو روشن کنه! این چند روزه حسابی اذیت شده بودم... قبلش کلی آهنگ گوش کردم بلکه آروم شم، اما بی فایده بود، دلم واسه دختردائیم "م" تنگ شده بود، هی به عکسش نگاه می کردم و بوسش می کردم! یکی از اس ام اس هاشو برای آقای نامزد فرستادم، جوابی نداد! حس کردم دارم مثل ِ "م" میشم! ترسیدم... واسه همین زنگ زدم تا حرفامو بهش بگم...

بحث مون شد، گریه م گرفت... آخرش از حرفام یه نتیجه ی مزخرف گرفت و منم عصبانی شدم و گوشی رو روش قطع کردم! دوباره خودش زنگ زد، ریجکت کردم و بعدم گوشی رو خاموش!!! بابا اومد در زد، گفت بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم! داد زدم و گفتم می خوام بخوابم راحتم بذارید!! اومد دوباره در زد، سرمو بردم زیر ِ پتو، اومد در رو وا کرد و...

رفتیم توو پذیرایی، با گریه حرف زدم، داد زدم... بابا کلی باهام صحبت کرد، پیشنهاد داد، نصیحت کرد... گفت داری با قلبت و چشمات چیکار می کنی؟؟! گفت و گفت... یکم آروم شده بودم... اومدم توو اتاقم و تی وی رو روشن کردم و به زور خوابم برد...

امروز ساعت 10 آقای نامزد زنگ زد که آماده باش دارم میام دنبالت بریم بیرون، آخه دیشب الکی بهش گفته بودم امروز بیا جایی کار دارم!! گفتم نمی خواد بیای! گفت میام! الان من موندم الکی باهاش کجا برم و چیکار کنم؟! بعدشم یه خبر در مورد ِ کار داد! فردا تا حدودی مشخص میشه قضیه چیه، انشالله که خیره، شاید اگه کار بگیره منم از این وضع دربیام!

راستی دوستای خوشگلم، امروز که آقای نامزد زنگ زد و اون خبر رو بهم داد بهم گفت بیام و براش درباره ش سرچ کنم، اولش گفتم نت قطعه، اما بعدش گفتم باشه امتحان می کنم! اومدم سیستم رو روشن کردم و بعدشم مودم رو که در ناباوری دیدم وصل شد!! گفتم خدایا شکرت!! بعدشم گفتم الهی من قربون ِ دوستام و دعاهاشون بشم!! فکر کنم نتم درست شده... یه عالمه مرسی ساناز جون، سحر جون و مهدیس جون و بقیه ی دوستای مهربونم...


التماس دعا

سلام به همه ی دوستای مهربونم

اول بگم که این روزا نتم بازی درآورده و هی قطع و وصل میشه! الان سه روزه که فقط واسه یکی دو دقیقه وصل میشه و بعدم دوباره قطع میشه! خلاصه اگه نیستم و کم هستم شرمنده... باور کنید برای یه کامنت گذاشتن یه ساعت هم معطل شدم!! دیگه وقتی میره روو اعصابم کلاً بی خیال میشم و میرم دنبال ِ کارای دیگه... خیلی بهم سخت میگذره، تنها بودم، تنهاتر شدم!

بعدشم اینکه ازتون می خوام اگه قابل دونستید توو این شب ها برام دعا کنید... خوب نیستم و دوباره دارم به بن بست می خورم!! بعد ِ مدت ها که حالم خوب بود به نسبت، امروز دوباره اشکام سرازیر شد و... برام دعا کنید لطفاً، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید محتاجشم... نت نمی ذاره از حال و روزم بگم، نمیذاره تعریف کنم که چی شده و چی نشده، شاید حکمتی تووش هست!! نمی دونم...

به یاد ِ همه تون هستم... امیدوارم زودتر این نت درست شه و منم بتونم بهتون سر بزنم... یه عالمه مرسی...


زندگی! سلام


دیروز یعنی یه جورایی دیشب! آقای نامزد واسه بازی خودشو رسوند... بابا و داداش بزرگه و آقای نامزد یکی یدونه بالشت برداشتن و رفتن جلوی تی وی!! من و مهسا هم یه گوشه نشسته بودیم و پاسور بازی می کردیم... اونا هی حرص می خوردن و من هی می گفتم بابا حرص نخورید، این تیم دیگه تیم بشو نیست!!

پریشب خواب دیده بودم که بازی ِ پرسپولیس و استقلاله و استقلال بازی رو 1-0 برد، و از اونجایی که پرسپولیسی هستم ناراحت شدم! دیروز که با دخترخاله م بیرون بودم براش تعریف کردم و اونم گفت احتمالاً خوابت چپه! و ایران می بره و خوشحال میشی! موقع ِ بازی واسه بابا که تعریف کردم گفت خدا کنه چپ باشه! بازی که شروع شد دیدم بله، ایران لباس دومش رو پوشیده و قرمزه و ازبکستان هم آبی پوشیده!!

گل رو که خورد بابا گفت نه، مثل اینکه خوابت چپ نیست! آقای نامزد که دیگه تا مرز سکته رفت و برگشت، اونم چندین بار!! بازی که تموم شد اومد پیشم و گفت حالا نمی شد تو یه خواب ِ دیگه می دیدی؟!!!!

دیشب برای بازی ِ آلمان و هلند اومدیم توو اتاق، من یکم سرسنگین بودم و اونم انگار از چیزی دلخور بود... خب دلیلش برام مشخصه، وقتی فهمید رفته بودم بیرون ناراحت شد! وقتی هم فهمید که پریشب با مامان رفته بودم پیاده روی و بعدشم رفتیم خونه ی خاله کوچیکه بیشتر ناراحت شد! دلش می خواد هر جا میرم بهش بگم! خلاصه دیشب حرف ِ خاصی بین مون رد و بدل نشد...

امروز صبح بعد صبحونه می خواست بره اما چون بارون ول کن نبود یکم دودل بود... اومدیم توو اتاق، می خواست آماده شه بره که نمی دونم چی شد و سر ِ حرف باز شد! بدون عصبانیت کلی حرف زدیم... قبلش بهش گفتم می تونم ازت انتقاد کنم؟! ناراحت نمیشی؟! گفت نه، منم گفتم چرا واسه دوستات و واسه پسردائیت از این نمایشگاه به اون نمایشگاه میری اما واسه من وقتی به مغازه ی دوم رسیدیم اون طوری شدی؟! گفت نه من که چیزی بهت نگفته بودم و تو الکی ناراحت شدی و... گفتم قبول کن لحنت بد بود، که اونم قبول کرد! بعدشم گفتم انتقاد بعدیمم اینه که چرا وقتی عصبانی میشی انقد بددهن میشی؟؟! گفتم توو بدترین شرایط باید حواست باشه که چی میگی، باید بتونی زبونتو کنترل کنی، که بازم قبول کرد ولی گفت من همینم! گفتم نگو همینم، سعی کن اصلاحش کنی، به نفع ِ خودته...

خیلی حرف زدیم، آخرشم خوب تموم شد، یعنی بدون اینکه کسی ناراحت بشه... بعدشم آماده شد و رفت... الانم قراره بیاد تا بره بازی ِ فوتسال... اصرار داره که بعد ِ بازی مثل هفته ی قبل بریم خونه شون، اما احتمالاً راضیش می کنم فردا صبح بریم... احتمالاً فردا میریم عیادت ِ دختردائیش "ف"، خدا کنه اون طوری که آقای نامزد گفته نباشه و حالش خیلی زود خوب بشه...

پ.ن: دیروز وقتی از بیرون اومدم دلم رو زدم به دریا و دوربین رو دادم دست ِ داداش بزرگه که خوره ی کارای فنیه تا درستش بکنه! ده دقیقه هم طول نکشید که درست شد و به این ترتیب دوربین ِ نازنینم به زندگی برگشت!! فقط امیدوارم موقتی نباشه!

پ.ن 2: سه هفته بود که نمی شد برم سر ِ مزار، امروز سعی کردم برم اما بازم نشد! حتی آقای نامزد قبل رفتن گفت ماشین رو میذارم تو با ماشین برو! اما گفتم نه، تو برو من خودم میرم!! آخرشم نرفتم! دلم تنگ شده... مامان دیروز رفته بود پیش ِ زن دائیم تا بهش سر بزنه، دیشب می گفت زن دائی بهش گفته مواظب ِ هدیه باشین! گفتم واسه چی زن دائی این حرفو زد؟! مامان گفت: "زن دائی می گفت بار ِ آخری که هدیه رو سر مزار دیدم رنگش پریده بود! انگار حالش خوب نبود!" باورم نمی شد زن دائیم حواسش بوده باشه... آخه بار ِ آخر تنهایی رفته بودم سر مزار، واقعاً هم حالم خوب نبود، دلم خیلی گرفته بود...


حسای مبهم


از دیروز که با آقای نامزد اونجوری خداحافظی کردم تا الان توو قهر به سر می بردم و خبری ازش نداشتم! تا همین چند دقیقه پیش که خودش زنگ زد و طبق ِ معمول اصلاً انگار نه انگار!! گفت که دختردائیش "ف" تصادف کرده و رفته بوده بیمارستان... مثل اینکه از دانشگاه داشته می اومده که یه ماشین می زنه به همون تاکسی ای که "ف" تووش بود و دقیقاً همون سمتی که "ف" نشسته بود... آقای نامزد می گفت وقتی رسیده بیمارستان تازه از اتاق عمل آورده بودنش... انشالله حالش زودتر خوب بشه، هر چند اینطور که معلومه ممکنه یکم از بیناییش رو از دست بده! امیدوارم اینطور نشه و زود ِ زود مثل ِ قبل بشه...

امروز بعد ِ ناهار آماده شدم و با دخترخاله م رفتیم بیرون... کلی قدم زدیم و بازار گردی کردیم... رفتیم توو پارک و دلتون نخواد هله هوله نوش جان کردیم، بعدشم رفتیم کافی شاپ و بستنی زدیم به بدن! جاتون خالی... یعنی انگار توو هوای سرد بیشتر می چسبه... بارونم که نم نم می اومد و سعی کردم از قدم زدن زیر ِ بارون لذت ببرم...

توو راه ِ خونه بارون شدیدتر شد، تا می خواستم تندتر حرکت کنم با خودم می گفتم نه، آروم برو و لذت ببر!!! آخرشم وقتی رسیدم خیس بودم دیگه! لباسام رو گذاشتم رو صندلی ِ اتاقم تا خشک بشه!

آقای نامزد که زنگ زد گفت که واسه بازی ِ ایران-ازبکستان میاد اینجا... راستش دلم نمی خواست بیاد! یعنی راستش دلم نمی خواست ببینمش! حتی دلم نمی خواست صداشو بشنوم! امروز به دخترخاله م می گفتم دلم یه شوهر ِ خوب می خواد!!! شاید گفتنش خوشایند نباشه اما من عادت ندارم به چیزی تظاهر کنم، بلدم نیستم دروغ بگم! حس ِ این روزام اینه...


نه با منی و نه در یمنی


روزای خوبی رو نمی گذرونم... خیلی فکر کردم تا از چیزای قشنگ بگم بلکه روحم تازه شه اما خب فعلاً ذهنمم مسدود شده!!

پریروز یعنی یکشنبه صبح قرار بود آقای نامزد بیاد تا بریم دنبال کاری، اما اومدنش خیلی طول کشید و منم با اینکه آماده بودم اما حرصم گرفت و لباسامو عوض کردم و نشستم سر جام! دیروز صبح زودتر اومد و رفتیم اما مدیر ِ محترم تشریف نداشتن! باهاشون تماس گرفتیم و قرار شد امروز بریم... امروز صبح رفتیم بازم مدیر ِ محترم تشریف نداشتن و دوباره باهاشون تماس گرفتیم و ایشون فرمودن که چیکار کنیم و ما هم همون کارو انجام دادیم...

بعدش آقای نامزد منو برد نمایندگی تا دوربین ِ دیجیتالم رو که به لطف ِ داداش کوچیکه داغون شده رو درست کنم... اون آقای محترم گفتن که تحریمیم و دوربین باید حداقل یه هفته اینجا باشه و معلوم نیست قطعه ش پیدا بشه یا نه! و معلوم نیست هزینه ش چقدر بشه و... دیدم از گارانتی که گذشته، واسه همین از آقای نامزد خواستم منو ببره همون جایی که داداش کوچیکه آدرس داده بود، که همین تقاضا باعث شد آقای نامزد بگه همه همینن و واسه چی می خوای بری و...

خلاصه رفتیم و اون آقا هم گفتن که باید بازش کنم ببینم اوضاعش چطوره اما هزینه ش میشه 70 تومن! می گفت 50 تومن پول قطعه ست و 20 تومن دستمزد ِ خودم! منم اومدم نشستم توو ماشین تا با آقای نامزد مشورت کنم که ایشون برگشتن و گفتن دیدی گفتم همه همینن، باز بیا اینجا، باز بگو منو ببر فلان جا و... منم عصبانی شدم گفتم چطور خودت می خوای یه وسیله بگیری میری چند جا رو می گردی، خب منم دلم می خواست ببینم شرایط ِ این چیه؟! بعد ِ دو سه روز تحویل بده کجا و بعد ِ یه هفته هنوز مشخص نباشه چی میشه کجا؟!

خلاصه یکی اون گفت و یکی من گفتم و بعدش دیدم بهتره الکی خون ِ خودمو کثیف نکنم! سکوت کردم و اون تا دلش می خواست منو مستفیض کرد!!! به جلوی خونه که رسیدیم فقط آروم گفتم خداحافظ و سریع پیاده شدم و اومدم توو خونه درو بستم! برعکس ِ همیشه که وایمیستم بره! موقع پیاده شدن فقط شنیدم که گفت پس دست چی میشه؟! منتظر بوده با اون همه حرفی که بهم زده بهش دستم بدم!! 


به امید ِ یه فردای خوب


پنجشنبه ساعت 11.5 شب بود که آقای نامزد از بازی اومد و رفتیم خونه شون... اون رفت دوش بگیره و منم نشستم یکم با خواهرشوهر وسطی حرف زدیم... عکس ِ نی نی رو هم بهش نشون دادم، کلی جیغ کشید و قربون صدقه ش رفت... صبح ِ زودم پدرشوهر و مادرشوهر و خواهرشوهر وسطی ماشین رو گرفتن و رفتن شهر ِ جاری...

من و آقای نامزد و خواهرزاده ش و پسردائیش "ع" هم موندیم خونه... ظهر بود که دائی "م" اومد دنبال ِ پسرش و پسردائیش که شب رو اونجا مونده بود رفت خونه شون... منم برای ناهار تاس کباب درست کردم، خواهرزاده هم هی می گفت مطمئنی گوشت ِ گوسفنده دیگه؟!!! می بینین تو رو خدا چه جوری اعتماد به نفس ِ آدم رو از بین می برن؟! دیگه تا ناهار آماده شه مادرشوهر و پدرشوهر هم رسیدن... خدا رو شکر غذا خیلی خوب شده بود، خواهرزاده که داشت انگشتاش رو هم می خورد!

مادرشوهر برای تولد ِ نی نی حلوا گردویی درست کرده بود و بین فامیل پخش کرد، چون می دونستم مادرشوهر عشق ِ پسره! به آقای نامزد گفتم چون بچه پسره این کارو می کنین یا چون کلاً نوه دار شدین؟! که اونم گفت دختر و پسر فرقی نداره و... دیشب هم به بهونه ی بردن ِ حلوا خونه ی دائی "م" رفتیم اونجا... برادرخانوم دائی و بچه هاشو و عروسش هم بودن، خیلی خوش گذشت... با اینکه بار ِ اولی بود که باهاشون هم صحبت می شدم اما کلی گفتیم و خندیدیم...

قرار بود امروز صبح آقای نامزد ماشین رو بده به من تا برم دنبال ِ یه سری کارا اما نشد! همین باعث شد یکم بحث مون بشه، بهش گفتم واسه اینکه ماشین رو بهم ندی فلان کارو کردی و... دلم می خواست بهش بگم ماشین مال ِ منم هست، منم حق دارم، اما دیگه بی خیال شدم و اومدم توو حیاط، یه نایلون برداشتم و رفتم از توو باغچه فلفل چیدم برای خونه مون! چند دقیقه بعدشم منو رسوند خونه، بابا هم مرخصی داشت، با هم ناهار خوردیم و بعد ِ چایی رفت خونه شون...

دیشب، یعنی فکر کنم نزدیکی های صبح بود که خواب ِ بد دیدم و یهو پریدم، داشتم نفس نفس می زدم که آقای نامزد یهو بیدار شد و از پشت بغلم کرد، بغضم ترکید و زار زار گریه می کردم، آقای نامزد هم هی می گفت خواب دیدی، من پیشتم، نترس تموم شد... موقع صبحونه هر کاری کرد براش تعریف نکردم! گفت خواب دیدی من مُردم؟؟! گفتم نه، گفت پس چی خواب دیدی؟! سکوت می کردم... مامانش گفت وقتی دوست نداره تعریف کنه انقد اصرار نکن... خیلی وحشتناک بود، فقط میگم انشالله خیره...

پ.ن: بعد ِ یکی از دوستای وبلاگیم به اسم ِ "مهربان" حالا نوبت ساناز بود که وبلاگش رو حذف کنه و... ساناز جان مطمئناً برای خودت دلیلی داشتی، اما نمی تونم ناراحتیم رو پنهون کنم! خودمم چند روزه دارم به رفتن فکر می کنم، به رفتن و دیگه ننوشتن! اما رفتن رو دوست ندارم... ساناز جان هر جا هستی مواظب خودت باش، موفق باشی دوست ِ خوبم...


درد ِ سر

سر درد ِ بدی دارم، از غروب که دو تا قرص خوردم تا الان یه ذره هم خوب نشده! وسیله هامو جمع کردم منتظرم آقای نامزد و بابا اینا از فوتسال بیان و بعد بریم خونه شون... قراره فردا پدرشوهر و مادرشوهر و خواهرشوهر وسطی و خواهرزاده برن شهر ِ جاری تا نی نی رو ببینن... معلوم نیست منم برم یا نه...

کماکان قلبم تند تند می زنه، نمی دونم چرا آروم نمیگیره؟! سر دردمم که دیگه شده قوز ِ بالا قوز...

نی نی ِ جاری پسره، خونواده ی آقای نامزد هم عشق ِ پسر!! دیروز غروب به جاری زنگ زدم تا حالشو بپرسم، می گفت هنوز درد داره! اون روزی هم که رفته بودیم بیمارستان ملاقاتش نمی تونستم توو اون وضعیت ببینمش، دلم می سوخت... همون جا برگشتم به آقای نامزد گفتم: "اگه سر تا پای ِ ما رو طلا هم بگیرید بازم کم کردید!!"

چند وقت پیش بود که نمی دونم چی شده بود آقای نامزد برگشت گفت: "من دل ندارم تو انقد درد بکشی! بچه نمی خوام! تو رو دارم دیگه، هم زنم میشی هم بچه م!!" همچین آدم ِ دلسوزیه این آقای نامزد!

خب دیگه من برم کم کم آماده شم که الان سر و کله شون! پیدا میشه! امیدوارم جمعه ی خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره...


قلبم تند تند می زنه

دیروز موقع ناهار بود که آقای نامزد اومد اینجا... برای ناهار ماکارونی درست کرده بودم، مهسا هم اینجا بود، اما خب آقای نامزد حالش خوب نبود و زیاد نخورد... بعدشم نشستیم دور هم به گپ زدن... بعدشم چایی خوردیم و رفتیم لالا... شاید موقعیت مناسبی نبود، شاید عجله کردم اما همون موقع سر ِ حرف رو باز کردم و......

غروب به بهانه اینکه مامانش تنهاست! رفت خونه شون اما گفت که شب برمی گرده تا بازی ِ رئال و دورتمند رو با هم ببینیم... شب اومد، پیشنهاد داد با داداش بزرگه و مهسا بریم بیرون، رفتیم، زودم برگشتیم و نشستیم پای بازی... آقای نامزد بین دو نیمه خوابید، وسطای بازی هم هی چرت می زد، بازی هم که تموم شد همین که پاشو گذاشت توو اتاق و سرشو هم رو بالشت خوابش برد!!

صبحم بعد صبحونه رفت خونه شون... همین الان زنگ زد، من خواب بودم! هی مِن و مِن می کرد، چند بار رفتم بهش بگم نمیای اینجا؟! پشیمون شدم، گفتم بذار خودش بیاد! تا اینکه دید من هیچی نمیگم، آخرش گفت بیام دنبالت میای اینجا؟! گفتم نمی دونم... گفت که عروسی پسرعمه ی همون دوستش "م" دعوته و به احتمال 99% نمیره! الان موندم برم خونه شون یا نرم خونه شون؟! دلیلشم همونیه که توو پست قبل نوشتم!


ادامه نوشته

دغدغه ی این روزهام

از عیادت جاری که اومدیم درست زمانی که آقای نامزد به همراه مادرشوهر منو رسوندن و خودشون رفتن، یعنی همون زمانی که جلوی در اونقدر وایسادم تا اونا برسن سر ِ کوچه و بعدشم بپیچن برن به سمت ِ خونه، انگار قلبم سر باز کرد، به طوری که الان اومدم تا حرف بزنم...

ادامه نوشته

خدا به خیر کنه

الان ساعت 1 بامداد ِ روز دوشنبه ست! دیشب یعنی همین چند ساعت پیش با مامان و بابا و داداش کوچیکه رفتیم خونه ی پسرعموم چون خانومش سیده ست و روز ِ عید نشد که بریم! موقع برگشت چون پیاده رفته بودیم داداش کوچیکه پیشنهاد داد که بریم پیاده روی، منم که عاشق پیاده روی! مامان و بابا رفتن خونه و من و داداش کوچیکه رفتیم خیابون گردی...

چند دقیقه پیش جاری اس ام اس داد که احتمالاً فردا یعنی امروز زایمان می کنه... انشالله زایمان ِ راحتی داشته باشه و نی نی و مامان ِ نی نی حالشون خوب باشه و... برادرشوهر هم از ته.ران راه افتاده و داره میره پیش ِ جاری...

قبل ِ اینکه بریم خونه ی پسرعموم آقای نامزد زنگ زد و از بی معرفتیم گلایه ها داشت! آخه خبرشو نگرفته بودم! اینطور که معلوم شد واقعاً با دوستش "ب" نرفت بیرون، دلیلشم نمی دونم، اما امروز یعنی دیروز با اون یکی دوستش "م" و خواهراش رفته بودن واسه سرویس چوبی ِ خواهر ِ دوستش خرید... راستش دلم می خواست حداقل به منم تعارف کنن که باهاشون برم، اما...

اولش یکم بحث مون شد، اما آخرش جمعش کردم! بهش گفتم بعداً یادم بنداز می خوام در مورد ِ یه موضوعی باهات حرف بزنم، گفت باشه... بهش گفتم لزومی نمی بینم توو دلم نگهش دارم و خودخوری کنم! حالا یا یه دعوای حسابی در راهه!! یا اینکه جفتمون آروم درباره ش حرف می زنیم و به نتیجه می رسیم! فقط نمی دونم پشت ِ تلفن باهاش حرف بزنم یا رودررو!! یعنی می خوام بگم موضوع خیلی حساسه، احتیاج داره که منم محتاط باشم!

ساعت 12.5 روز دوشنبه نوشت: دارم کم کم آماده میشم تا با آقای نامزد و مادرشوهر بریم شهر ِ جاری... احتمالاً جاری الان توو اتاق عمل ِ، دیگه تا ما هم برسیم همه کارا تموم شده انشالله و میریم که من اِخش ِ زن عمو رو ببینم!


جنگل و عید

اولش تصمیم داشتم در مورد یه موضوعی صحبت کنم اما دلم نمی کشه! یعنی راستش این روزا یکم بهترم، در مورد این موضوع هم فکر می کنم اما اجازه نمیدم زیاد فکرم رو مشغول کنه، سریع از خودم دورش می کنم، واسه همین نخواستم حالمو خراب کنم... حالا سر فرصت میام و درباره ش حرف می زنم...

دیروز با خاله کوچیکه و دائی کوچیکه رفتیم بیرون، خونواده ی مهسا هم اومده بودن، خواهرزاده ی آقای نامزد هم همراه مون بود، خیلی خوش گذشت... دیروز اصلاً دلمون نمی اومد از جنگل و اون هوا و اون محیط فاصله بگیریم واسه همین هوا که تاریک شد دیگه مجبور شدیم دل بکنیم و بیایم خونه... همین که رسیدیم من وسیله هامو برداشتم و رفتیم خونه ی پدرشوهر...

قرار بود دیروز مادرشوهر هم بیاد اما چون خواهرزاده سید ِ مادرشوهر موند خونه تا برای امروز یه چیزایی آماده کنه... دیشب آقای نامزد مادرشوهر رو رسوند عروسی، وقتی برگشت خواهرزاده فیلم ِ "کنستانتین" رو گذاشت و سه تایی جلوی لب تاپ دراز کشیدیم و فیلم دیدیم... بعدشم که چشامون از خواب آلبالو گیلاس می چید! رفتیم لالا... امروز بعد از ظهر خواهرزاده دوباره یه فیلم گذاشت که من هیچی ازش نفهمیدم! آخه هی چرت می زدم! بعدشم که مامان زنگ زد و گفت که دارن میان اونجا...

مامان و بابا و خاله کوچیکه و دخترخاله و پسرخاله م موشی اومدن و خواهرزاده هم بهشون عیدی داد... منم وسیله هامو جمع کردم و باهاشون اومدم خونه... دیشب آقای نامزد گفته بود که اونم میاد اما امروز وقتی دوستش "ب" زنگ زد پشیمون شد! سر همین یکم بحثمون شد، ولی زیاد گیر ندادم، حرفامو بهش زدم، حتی جلوی مامانش!! واسه همین ناراحت نیستم زیاد! من اومدم و اونم قراره شب با همین دوستش "ب" برن پیش ِ یه دوست ِ دیگه ش "م"...

راستی چند شب پیش رفتیم یه سر خونه ی همین دوستش "م"، مادرش فوت شده، با خواهراش آشنا شدم و از اونجام رفتیم باغ ِ مرکبات شون، شام رو اونجا موندیم، خوب بود، خوش گذشت... به آقای نامزد گفته بودم که زودتر بریم باغ تا عکس بگیریم، اما دیگه تا برسیم شب شده بود... حالا قراره یه بار توو روزم بریم...

متن ِ بالا رو یکی دو ساعت پیش نوشته بودم، همین الان از خونه ی مهسا اینا اومدیم خونه، آخه مامان ِ مهسا سیده ست... اونجا که بودیم آقای نامزد زنگ زد و گفت حوصله ش سر رفته! گفتم مگه نمی خواستی با "ب" بری بیرون؟؟ گفت نمیرم!! یکم غیر ِ قابل ِ باوره نرفتنش، اما خب... حالا فردا معلوم میشه که رفته یا نرفته!

ادامه نوشته

عروسی پسرخاله

پنجشنبه بعد ِ شام راه افتادیم سمت ِ خونه ی خاله ی آقای نامزد، از اونجام رفتیم باغ... دی جی فوق العاده بود، بیشتر از اون که شبیه حنابندون باشه خیال می کردی توو دیسکو هستی و... خوب بود، خوش گذشت، هر چند وسط ِ مراسم من یهو یاد ِ دختردائیم افتادم و گریه م گرفت! اومدم توو محوطه ی باغ، اشکام همینطور می اومدن! آقای نامزد هم پشت سرم اومد... عصبانی شده بود، هی می گفت واسه چی گریه می کنی؟! گفتم یهو دلم یه جوری شد... فکر کرد واسه خونه دلواپسم، سریع زنگ زد به بابا و حالشون رو پرسید! بعدشم دستمو گرفت و رفتیم پیش بقیه...

دیروز جمعه هم صبح پدرشوهر اینا قربونی کردن، صبحونه و ناهارمون یکی شده بود! بعدشم منو گذاشتن خونه مون و خودشون رفتن خونه ی خاله... شب هم آقای نامزد و مادرشوهر و خواهرشوهر کوچیکه و خواهرزاده اومدن چند دقیقه خونه مون نشستن، به مناسبت عید قربان یه سری وسیله آورده بودن به همراه یه پاکت پول واسه من... بعدشم راه افتادیم سمت ِ تالار... اولش مراسم جدا بود، دی جی هم خانوم بود، اما همین که شام رو سرو کردن اعلام کردن که قراره دی جی ِ دیشبی بیاد و مختلط شه!

توو اون دو شب یه چیزی خیلی اذیتم کرد، اونم رفتار ِ آقای نامزد بود... شب ِ اول با اینکه از اول مراسم مختلط بود و هر کسی پیش خانومش نشسته بود اون مدام می رفت بیرون و می اومد توو! وقتی هم ازش خواستم با هم برقصیم قبول نکرد، اما وقتی چند دقیقه بعدش زن دائیش ازش خواست دستم رو گرفت و گفت بیا برقصیم! منم همون جا توو روش آوردم... دیشبم وقتی بعد ِ شام مراسم مختلط شد هر آقایی که می اومد صاف می رفت پیش خانومش، اما از آقای نامزد خبری نبود!! منم به خواهرشوهر وسطی گفتم همه با خانوماشون هستن اما آقای نامزد معلوم نیست کجاست؟! اینو با دلخوری هم گفتم... خواهرشوهر وسطی گوشیشو برداشت که بهش زنگ بزنه، منم منتظر نموندم و دست ِ دختردائی آقای نامزد رو گرفتم و رفتیم وسط... تا اینکه آقای نامزد اومد، منم اصلاً بهش اعتنا نمی کردم، از لجش با خواهرزاده و پسردائیش می رقصیدم!! یکی دو بارم رفتم پیش ِ یه سری از فامیلای عروس!! آقای نامزد هم هی دستمو می کشید منو می برد یه طرف دیگه... اون دو شب همش دنبال ِ پسردائیش "ه" راه افتاده بود!

قرار بود مراسم ِ عروسی تا صبح ادامه داشته باشه اما ساعت 12.5 یا شایدم 1 بود که اماکن اومد و صاحب ِ تالار مجبور شد از دی جی بخواد دم و دستگاهش رو جمع کنه!!! همه ی برنامه ها به هم ریخت، عروس طفلی برگشت گفت ناراحتیه من فقط اینه که رقص ِ چافو انجام نشد... اگه من بودم همون جا می زدم زیر ِ گریه! اما اون حتی وقتی مراسمش نیمه کاره موند بازم وایساد و با روی خوش با همه عکس انداخت...

امروزم بعد از ظهر پاتختی بود، دلم نمی خواست برم، چون هیشکی بهم چیزی نگفته بود، اما مادرشوهر ساعت ِ دو و ربع زنگ زد که 3 می خوایم بریم، گفت می تونی آماده بشی؟! گفتم آره! دیگه تا بیان دنبالم طبق ِ عادت شون که شدیداً لفت میدن! 3.5 اینجا بودن و رفتیم خونه ی عروس داماد... موقع برگشتن مادرشوهر و آقای نامزد خیلی اصرار داشتن که برم خونه شون اما قبول نکردم، آقای نامزد قبل ِ اینکه بره برگشت گفت جبران می کنم!!! به روی خودم نیاوردم...

ادامه نوشته

وقایع ِ قبل از عروسی

دیروز بعد از ظهر قرار بود آقای نامزد بیاد تا بریم من به کارام برسم، اما من و مهسا قصد داشتیم بریم بازار، داداش بزرگه ماشین رو گذاشت و خودش با موتور رفت دنبال ِ کارش... من و مهسا و مامان و زن عمو رفتیم بازار... همون موقع آقای نامزد زنگ زد که بیام دنبالت؟ منم گفتم بیرونم، اونم از خدا خواسته گفت پس من میرم دنبال ِ کارای بابا!! گفتم بعدش میای خونه مون دیگه؟؟ گفت نه، باید برم خاله کارم داره! و این یعنی که می خواست بره به اون مراسم ِ مجردی!

مامان و زن عمو رو رسوندم و خودم و مهسا رفتیم آرایشگاه... وقتی برگشتم زنگ زدم به آقای نامزد و یه دعوای مفصل راه انداختم!! هزارتا بهونه براش آوردم که یعنی نمی خوام بری، اونم آخرش برگشت گفت: "من که می دونم تو از چی می ترسی، نگران نباش، سر ِ قولم هستم!" گفتم وقتی بقیه دور و برت باشن یعنی تو بازم می تونی سر ِ قولت باشی؟ گفت آره، وقتی قول دادم بابامم بگه بازم زیر ِ قولم نمی زنم!

دیشب داداش کوچیکه من و مامان رو رسوند خیاطی، لباسام رو گرفتم، همونی شدن که می خواستم، انقد با دیدنشون و پرو کردنشون ذوق کردم که نگووو... چیز ِ خاصی ندارنااا، اما چون منم همینو می خواستم و خیاطم دقیقاً همون جوری درآورد خیلی خوشحالم... هیشکی خیاط ِ خودم نمیشه!! واسه امشب قراره یه تونیک مشکی با ساپورت بپوشم، واسه فردا شبم یه پیراهن ِ قرمز...

آقای نامزد گفته بود امروز صبح میاد پیشم اما صبح ِ زود زنگ زد که نمی تونه!! کاراش برام قابل ِ پیش بینی بود! حرص نخوردم، ناراحتم نشدم، اما خودمو براش گرفتم تا بفهمه یه مَن ماست چقد کره داره! رفته دنبال ِ کارای خاله ش! خیلی جالبه که خاله سه تا پسر داره اما با این حال آقای نامزد باید کاراشونو انجام بده... این پست رو ثبت کنم میرم ناهار، بعدشم لاک ِ قرمز بزنم...

ادامه نوشته

آشپزی در حد ِ مرگ


دیروز آقای نامزد تا شب با پسردائیش "ه" بود و شام رو هم خونه ی دائیش موند... دیشب بهش زنگ زدم و گفتم واسه امروز صبح (یعنی صبح ِ دوشنبه) بیاد دنبالم بریم خرید، اونم بدون ِ چک و چونه گفت چشم!! صبح اومد و رفتیم خرید... واسه ناهار اومدیم خونه مون، بعدشم یکم استراحت کردیم و منم وسیله هام رو برداشتم رفتیم خونه شون...

قرار بود شب بریم خونه ی خاله ش، پسرخاله ش پنجشنبه و جمعه مراسم داره... غروب خواهرزاده ش که از دانشگاه اومد نشستیم فیلم نگاه کردیم، بعدشم دوتایی رفتیم شام درست کنیم خیر ِ سرمون! که سوتی ِ بس عظیمی دادیم و مادرشوهر طفلی مجبور شد غذای ِ استثنایی ِ ما رو بریزه دور و دوباره خودش غذا درست کنه!!! یعنی کافیه غذاتون رو به من و خواهرزاده ی آقای نامزد بسپارید! زنده در نخواهید رفت!!!

بعد ِ شام رفتیم خونه ی خاله، اونجا بود که متوجه شدیم خاله به خاطر ِ یه موضوعی تا مرز ِ سکته رفته... جریان از این قراره که وقتی می خواستن یخچال رو ببرن داخل ِ خونه از در نمی رفته توو، رفتن جرثقیل آوردن تا از بالکن ببرن که یخچال از اون بالا می افته پائین و 5 میلیون جنس پودر میشه!!! واقعاً تلخه، حالا باید دوباره یه یخچال دیگه بگیرن...

از اونجام رفتیم خونه ی خواهرشوهر وسطی و یکم پیششون نشستیم، اونجام خواهرزاده میره انار بخوره که چاقو رو فرو می کنه توو شصتش و... همین طور ازش خون می رفت! حالا هر چی هم بهش میگیم بریم بیمارستان باید بخیه شه میگه نه، میگه من چونه م شکافته شده بود بخیه نکردم حالا برم انگشتم رو بخیه کنم؟؟؟!... بعدشم که منو رسوندن خونه و خودشون رفتن...

پسرخاله ی آقای نامزد واسه چهارشنبه مراسم ِ مجردی ترتیب داده!! آقای نامزد امشب به دامادش گفت که میام دنبالت با هم بریم! من دلم نمی خواد بره!! حالا فردا یعنی امروز! باید بکشونمش اینجا باهاش صحبت کنم... مراسم ِ پنجشنبه توو باغ ِ و از اول مختلطه، منم لباسم مناسبه و مشکلی نیست، اما واسه جمعه که توو تالار ِ از 11 شب به بعد مختلط میشه که لباسم یکم! مشکل داره، نمی دونم چیکار کنم؟!