دیروز یعنی یه جورایی دیشب! آقای نامزد واسه بازی خودشو رسوند... بابا و داداش بزرگه و آقای نامزد یکی یدونه بالشت برداشتن و رفتن جلوی تی وی!! من و مهسا هم یه گوشه نشسته بودیم و پاسور بازی می کردیم... اونا هی حرص می خوردن و من هی می گفتم بابا حرص نخورید، این تیم دیگه تیم بشو نیست!!
پریشب خواب دیده بودم که بازی ِ پرسپولیس و استقلاله و استقلال بازی رو 1-0 برد، و از اونجایی که پرسپولیسی هستم ناراحت شدم! دیروز که با دخترخاله م بیرون بودم براش تعریف کردم و اونم گفت احتمالاً خوابت چپه! و ایران می بره و خوشحال میشی! موقع ِ بازی واسه بابا که تعریف کردم گفت خدا کنه چپ باشه! بازی که شروع شد دیدم بله، ایران لباس دومش رو پوشیده و قرمزه و ازبکستان هم آبی پوشیده!!
گل رو که خورد بابا گفت نه، مثل اینکه خوابت چپ نیست! آقای نامزد که دیگه تا مرز سکته رفت و برگشت، اونم چندین بار!! بازی که تموم شد اومد پیشم و گفت حالا نمی شد تو یه خواب ِ دیگه می دیدی؟!!!!
دیشب برای بازی ِ آلمان و هلند اومدیم توو اتاق، من یکم سرسنگین بودم و اونم انگار از چیزی دلخور بود... خب دلیلش برام مشخصه، وقتی فهمید رفته بودم بیرون ناراحت شد! وقتی هم فهمید که پریشب با مامان رفته بودم پیاده روی و بعدشم رفتیم خونه ی خاله کوچیکه بیشتر ناراحت شد! دلش می خواد هر جا میرم بهش بگم! خلاصه دیشب حرف ِ خاصی بین مون رد و بدل نشد...
امروز صبح بعد صبحونه می خواست بره اما چون بارون ول کن نبود یکم دودل بود... اومدیم توو اتاق، می خواست آماده شه بره که نمی دونم چی شد و سر ِ حرف باز شد! بدون عصبانیت کلی حرف زدیم... قبلش بهش گفتم می تونم ازت انتقاد کنم؟! ناراحت نمیشی؟! گفت نه، منم گفتم چرا واسه دوستات و واسه پسردائیت از این نمایشگاه به اون نمایشگاه میری اما واسه من وقتی به مغازه ی دوم رسیدیم اون طوری شدی؟! گفت نه من که چیزی بهت نگفته بودم و تو الکی ناراحت شدی و... گفتم قبول کن لحنت بد بود، که اونم قبول کرد! بعدشم گفتم انتقاد بعدیمم اینه که چرا وقتی عصبانی میشی انقد بددهن میشی؟؟! گفتم توو بدترین شرایط باید حواست باشه که چی میگی، باید بتونی زبونتو کنترل کنی، که بازم قبول کرد ولی گفت من همینم! گفتم نگو همینم، سعی کن اصلاحش کنی، به نفع ِ خودته...
خیلی حرف زدیم، آخرشم خوب تموم شد، یعنی بدون اینکه کسی ناراحت بشه... بعدشم آماده شد و رفت... الانم قراره بیاد تا بره بازی ِ فوتسال... اصرار داره که بعد ِ بازی مثل هفته ی قبل بریم خونه شون، اما احتمالاً راضیش می کنم فردا صبح بریم... احتمالاً فردا میریم عیادت ِ دختردائیش "ف"، خدا کنه اون طوری که آقای نامزد گفته نباشه و حالش خیلی زود خوب بشه...
پ.ن: دیروز وقتی از بیرون اومدم دلم رو زدم به دریا و دوربین رو دادم دست ِ داداش بزرگه که خوره ی کارای فنیه تا درستش بکنه! ده دقیقه هم طول نکشید که درست شد و به این ترتیب دوربین ِ نازنینم به زندگی برگشت!! فقط امیدوارم موقتی نباشه!
پ.ن 2: سه هفته بود که نمی شد برم سر ِ مزار، امروز سعی کردم برم اما بازم نشد! حتی آقای نامزد قبل رفتن گفت ماشین رو میذارم تو با ماشین برو! اما گفتم نه، تو برو من خودم میرم!! آخرشم نرفتم! دلم تنگ شده... مامان دیروز رفته بود پیش ِ زن دائیم تا بهش سر بزنه، دیشب می گفت زن دائی بهش گفته مواظب ِ هدیه باشین! گفتم واسه چی زن دائی این حرفو زد؟! مامان گفت: "زن دائی می گفت بار ِ آخری که هدیه رو سر مزار دیدم رنگش پریده بود! انگار حالش خوب نبود!" باورم نمی شد زن دائیم حواسش بوده باشه... آخه بار ِ آخر تنهایی رفته بودم سر مزار، واقعاً هم حالم خوب نبود، دلم خیلی گرفته بود...