آشپزی در حد ِ مرگ
دیروز آقای نامزد تا شب با پسردائیش "ه" بود و شام رو هم خونه ی دائیش موند... دیشب بهش زنگ زدم و گفتم واسه امروز صبح (یعنی صبح ِ دوشنبه) بیاد دنبالم بریم خرید، اونم بدون ِ چک و چونه گفت چشم!! صبح اومد و رفتیم خرید... واسه ناهار اومدیم خونه مون، بعدشم یکم استراحت کردیم و منم وسیله هام رو برداشتم رفتیم خونه شون...
قرار بود شب بریم خونه ی خاله ش، پسرخاله ش پنجشنبه و جمعه مراسم داره... غروب خواهرزاده ش که از دانشگاه اومد نشستیم فیلم نگاه کردیم، بعدشم دوتایی رفتیم شام درست کنیم خیر ِ سرمون! که سوتی ِ بس عظیمی دادیم و مادرشوهر طفلی مجبور شد غذای ِ استثنایی ِ ما رو بریزه دور و دوباره خودش غذا درست کنه!!! یعنی کافیه غذاتون رو به من و خواهرزاده ی آقای نامزد بسپارید! زنده در نخواهید رفت!!!
بعد ِ شام رفتیم خونه ی خاله، اونجا بود که متوجه شدیم خاله به خاطر ِ یه موضوعی تا مرز ِ سکته رفته... جریان از این قراره که وقتی می خواستن یخچال رو ببرن داخل ِ خونه از در نمی رفته توو، رفتن جرثقیل آوردن تا از بالکن ببرن که یخچال از اون بالا می افته پائین و 5 میلیون جنس پودر میشه!!! واقعاً تلخه، حالا باید دوباره یه یخچال دیگه بگیرن...
از اونجام رفتیم خونه ی خواهرشوهر وسطی و یکم پیششون نشستیم، اونجام خواهرزاده میره انار بخوره که چاقو رو فرو می کنه توو شصتش و... همین طور ازش خون می رفت! حالا هر چی هم بهش میگیم بریم بیمارستان باید بخیه شه میگه نه، میگه من چونه م شکافته شده بود بخیه نکردم حالا برم انگشتم رو بخیه کنم؟؟؟!... بعدشم که منو رسوندن خونه و خودشون رفتن...
پسرخاله ی آقای نامزد واسه چهارشنبه مراسم ِ مجردی ترتیب داده!! آقای نامزد امشب به دامادش گفت که میام دنبالت با هم بریم! من دلم نمی خواد بره!! حالا فردا یعنی امروز! باید بکشونمش اینجا باهاش صحبت کنم... مراسم ِ پنجشنبه توو باغ ِ و از اول مختلطه، منم لباسم مناسبه و مشکلی نیست، اما واسه جمعه که توو تالار ِ از 11 شب به بعد مختلط میشه که لباسم یکم! مشکل داره، نمی دونم چیکار کنم؟!