الان ساعت 1 بامداد ِ روز دوشنبه ست! دیشب یعنی همین چند ساعت پیش با مامان و بابا و داداش کوچیکه رفتیم خونه ی پسرعموم چون خانومش سیده ست و روز ِ عید نشد که بریم! موقع برگشت چون پیاده رفته بودیم داداش کوچیکه پیشنهاد داد که بریم پیاده روی، منم که عاشق پیاده روی! مامان و بابا رفتن خونه و من و داداش کوچیکه رفتیم خیابون گردی...

چند دقیقه پیش جاری اس ام اس داد که احتمالاً فردا یعنی امروز زایمان می کنه... انشالله زایمان ِ راحتی داشته باشه و نی نی و مامان ِ نی نی حالشون خوب باشه و... برادرشوهر هم از ته.ران راه افتاده و داره میره پیش ِ جاری...

قبل ِ اینکه بریم خونه ی پسرعموم آقای نامزد زنگ زد و از بی معرفتیم گلایه ها داشت! آخه خبرشو نگرفته بودم! اینطور که معلوم شد واقعاً با دوستش "ب" نرفت بیرون، دلیلشم نمی دونم، اما امروز یعنی دیروز با اون یکی دوستش "م" و خواهراش رفته بودن واسه سرویس چوبی ِ خواهر ِ دوستش خرید... راستش دلم می خواست حداقل به منم تعارف کنن که باهاشون برم، اما...

اولش یکم بحث مون شد، اما آخرش جمعش کردم! بهش گفتم بعداً یادم بنداز می خوام در مورد ِ یه موضوعی باهات حرف بزنم، گفت باشه... بهش گفتم لزومی نمی بینم توو دلم نگهش دارم و خودخوری کنم! حالا یا یه دعوای حسابی در راهه!! یا اینکه جفتمون آروم درباره ش حرف می زنیم و به نتیجه می رسیم! فقط نمی دونم پشت ِ تلفن باهاش حرف بزنم یا رودررو!! یعنی می خوام بگم موضوع خیلی حساسه، احتیاج داره که منم محتاط باشم!

ساعت 12.5 روز دوشنبه نوشت: دارم کم کم آماده میشم تا با آقای نامزد و مادرشوهر بریم شهر ِ جاری... احتمالاً جاری الان توو اتاق عمل ِ، دیگه تا ما هم برسیم همه کارا تموم شده انشالله و میریم که من اِخش ِ زن عمو رو ببینم!