دیشب ساعت 11 به آقای نامزد زنگ زدم، می خواستم تکلیفم رو روشن کنه! این چند روزه حسابی اذیت شده بودم... قبلش کلی آهنگ گوش کردم بلکه آروم شم، اما بی فایده بود، دلم واسه دختردائیم "م" تنگ شده بود، هی به عکسش نگاه می کردم و بوسش می کردم! یکی از اس ام اس هاشو برای آقای نامزد فرستادم، جوابی نداد! حس کردم دارم مثل ِ "م" میشم! ترسیدم... واسه همین زنگ زدم تا حرفامو بهش بگم...

بحث مون شد، گریه م گرفت... آخرش از حرفام یه نتیجه ی مزخرف گرفت و منم عصبانی شدم و گوشی رو روش قطع کردم! دوباره خودش زنگ زد، ریجکت کردم و بعدم گوشی رو خاموش!!! بابا اومد در زد، گفت بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم! داد زدم و گفتم می خوام بخوابم راحتم بذارید!! اومد دوباره در زد، سرمو بردم زیر ِ پتو، اومد در رو وا کرد و...

رفتیم توو پذیرایی، با گریه حرف زدم، داد زدم... بابا کلی باهام صحبت کرد، پیشنهاد داد، نصیحت کرد... گفت داری با قلبت و چشمات چیکار می کنی؟؟! گفت و گفت... یکم آروم شده بودم... اومدم توو اتاقم و تی وی رو روشن کردم و به زور خوابم برد...

امروز ساعت 10 آقای نامزد زنگ زد که آماده باش دارم میام دنبالت بریم بیرون، آخه دیشب الکی بهش گفته بودم امروز بیا جایی کار دارم!! گفتم نمی خواد بیای! گفت میام! الان من موندم الکی باهاش کجا برم و چیکار کنم؟! بعدشم یه خبر در مورد ِ کار داد! فردا تا حدودی مشخص میشه قضیه چیه، انشالله که خیره، شاید اگه کار بگیره منم از این وضع دربیام!

راستی دوستای خوشگلم، امروز که آقای نامزد زنگ زد و اون خبر رو بهم داد بهم گفت بیام و براش درباره ش سرچ کنم، اولش گفتم نت قطعه، اما بعدش گفتم باشه امتحان می کنم! اومدم سیستم رو روشن کردم و بعدشم مودم رو که در ناباوری دیدم وصل شد!! گفتم خدایا شکرت!! بعدشم گفتم الهی من قربون ِ دوستام و دعاهاشون بشم!! فکر کنم نتم درست شده... یه عالمه مرسی ساناز جون، سحر جون و مهدیس جون و بقیه ی دوستای مهربونم...