دوشنبه غروب آقای نامزد اومد اینجا، برخلاف ِ همیشه که آخر ِ شب می اومد اینبار زودتر اومد، قرار بود با هم بریم بیرون... توو ماشین آقای نامزد یکم آواز خوند و بعد از سکوتم شکایت کرد، گفت حرف بزن منم هی سکوت می کردم و اونم هی بیشتر می گفت حرف بزن تا اینکه خودش سر ِ حرفو باز کرد و از این اواخر و رفتارها صحبت کردیم

من آروم بودم و آروم حرف می زدم، اما اون یهو قاطی می کرد و صداش رو می برد بالا! صداش که می رفت بالا من باز سکوت می کردم و اون دوباره برای به حرف آوردنم تقلا می کرد 

یکم توو شهر چرخیدیم، همش چشمم دنبال ِ بلال می گشت  دیدیم پیدا نمیشه رفتیم به سمت ِ تفریح گاه ِ شهر! اون بالا هوا حسابی سرد بود   از ماشین پیاده شدیم و یکم قدم زدیم، اما چون لباس ِ آقای نامزد مناسب نبود زودی برگشتیم توو ماشین، دوباره برگشتیم شهر و در بدو ِ ورود به خیابون ِ اصلی چشممون به بلال افتاد!  دلتون نخواد بلال رو نوش جان کردیم و اومدیم سمت ِ خونه

اون شب ِ بابت ِ یه حرف ِ آقای نامزد که موقع ِ خواب درباره ی بابا زد دلخور شدم! اما چیزی نگفتم، نمی دونم چرا آقای نامزد دست از سر ِ این حرفاش برنمی داره!؟ باید یه تدبیر ِ اساسی برای این کارش در نظر بگیرم! متفکر

تا امروز ظهر که شال و کلاه کردم و رفتم به سمت ِ مشاوره، این مشاوره کلاً برام داستان شد امروز! اولش که خواستم سوار ِ ماشین بشم تا برم به سمت ِ مقصد راننده نمی دونم سر ِ چی یکم درباره ی آقای نامزد بهم یه توصیه هایی کرد!!!! اینکه هیچوقت سعی نکنم اونو سر ِ دوراهی قرار بدم! وارد ِ جزئیات نمیشم اما برای خودم مورد ِ جالبی بود که از کجا و چطوری شروع شد و تهشم به کجا ختم شد! 

توو مرکز مشاوره هم یه سوتفاهمی پیش اومد و خلاصه من رفتم پیش خانوم دکتر! توو اون یه ساعتی که با هم حرف زدیم بیشتر سعی کردم دغدغه هام رو بگم، در نهایت هم ایشون گفتن که فعلاً سکوت کنم و فقط از آقای نامزد تعریف و تمجید داشته باشم، حمایتش کنم، و البته در مورد ِ مسائل ِ مالی بهتره که هر چند وقت یکبار ازشون درخواست هایی داشته باشم و توو جواب ِ آقای نامزد که میگه "پول ندارم!" سکوت کنم و بحث رو کشش ندم، مشاور اعتقاد داشت که با همین کار آقای نامزد متوجه میشه که داره برای همسرش کم میذاره و سعی می کنه این کوتاهی رو زودتر جبران کنه

در ضمن مشاور اعتقاد داشت که مشکل ِ اصلی ِ ما تفاوت ِ دیدمون نسبت به طرف مقابل و مسئولیت هاش هست، از نظر ِ ایشون آقای نامزد نیاز داره تا خودش به درک ِ لازم برسه چون اگه قرار باشه شخص ِ دیگه ای بهش بگه جبهه میگیره، و چون با خونواده ش زندگی می کنه تاثیرپذیریش از خونواده ش هم بیشتره، و من نباید با اصرار و شکایت های خودم باعث شم که بیشتر از این به خونواده ش بچسبه  خنثی

در کل من باید مدارا کنم، تا زمانی که آقای نامزد خودش به این نتیجه برسه که حالا دیگه خودش خونواده داره و اولویت ِ اول خونواده ی جدیدش هستن، خدا بهم صبر بده   برای شنبه دوباره وقت گرفتم، البته خود ِ مشاور می گفت فعلاً این کارا رو انجام بدم بعد، اما خب من حرفام تموم نشده که!! شایدم نرفتم!

حالا از حاشیه بگم! توو راه رفت سر ِ یه سرعت گیر کلیپسم افتاد!!! منم برداشتم گذاشتمش توو کیفم و همونطوری رفتم به کارام رسیدم! وقتی از مرکز مشاوره اومدم بیرون داشتم توو پیاده رو قدم می زدم و هی با شالم درگیر بودم، چون کلیپس نداشتم شال هی سُر می خورد و می رفت عقب! تا اینکه متوجه شدم یه جوونی خیره داره نگام می کنه! توو شیشه ی یه مغازه یه نگاه به خودم انداختم و دیدم بلهههه، شال رو سرم نیست!!! با دستایی که بند ِ کیف و موبایل و این چیزا بود به ضرب و زور شال رو کشیدم روو سرم!! دیگه همین بهونه شد تا اون جوون که جای برادری خوشتیپم! بود   بیفته دنبالم! رفتم توو صف ِ تاکسی که سوار شم دیدم یهو عین ِ اجل ِ معلق پشتم سبز شد! منم راهمو کشیدم و تموم ِ مسیر تا مقصد ِ بعدی رو پیاده گز کردم!!   ای توو روحت جوون!