چند روز پیش رفتم و با یه وکیل صحبت کردم، همونطوری که خودتون می دونید اینجا ایران ِ و یه زن هیچ حقی برای طلاق نداره! اگه شوهرش هر مشکلی هم که داشته باشه زن ِ ایرانی باید بسازه و بسوزه!! نباید دم بزنه، باید جوونی و غرور و روح روانش رو زیر ِ پاهای خودشو شوهرش لگدمال کنه، اما برعکس، اگه زنی مشکلی داشته باشه، حتی اگه این مشکل فقط به کج بودن ِ ابروش هم مربوط باشه!!! فقط کافیه لب وا کنه، سه سوته که خوبه، به سوت ِ اول نرسیده طلاق میده و خلاص!

خانوم ِ وکیل برام توضیح داد که اگه بخوام مهریه رو اجرا بذارم خیلی طول می کشه، اگه بخوام ازش شکایت کنم که شاهد میخواد، اگه هم بخوام توافقی جدا شیم خب باید بگم "مهرم حلال، جونم آزاد"! گزینه ی آخر بهترین گزینه ست اما به شرطی که طرف راضی بشه!! که عمراً اگه راضی بشه!!

حالا اگه بخوام با چنگ و دندون هم راضیش کنم یه سری عواقب داره، که مهمترینش بی آبروییه!! برای خانوم ِ وکیل گفتم که به هیچ وجه دلم نمیخواد با جنگ و دعوا و خون و خونریزی و بی آبرویی جدا شم، دلم میخواد اگه قراره جدا شیم خوب و آبرومندانه باشه، اونم بهم حق داد، به هر حال دارم توو یه وجب جا! زندگی می کنم!

طفلی خانوم ِ وکیل وقتی حال و روزم رو دید وکالتش رو گذاشت کنار و مثل ِ یه روانشناس، یه مشاور یکم باهام صحبت کرد، وقتی براش از اتفاقات گفتم، گفت "معلومه شوهرت دوستت داره که اگه نداشت فلان کار رو می کرد... شوهرت اشتباه کرد که جلوی خونواده ش به خونواده ت توهین کرد، تو این اشتباه رو نکن، چون فردایی پس فردایی ممکنه رابطه ی تو و شوهرت خوب بشه اما رابطه ی خونواده ها به هم میریزه... شوهرت بلد نیست که چطوری باید با یه زن رفتار کنه... شبایی که شیلات می مونه تنهایی بهش فشار میاره و همین باعث میشه بیشتر به خونواده و فامیلاش، به خصوص مامانش نزدیک بشه..."

بهم پیشنهاد داد که اول از بابا بخوام تا باهاش صحبت کنه، اگه جواب نداد از یه مشاور بخوام که خودش باهاش تماس بگیره و ازش دعوت کنه بره برای مشاوره، و بعد اگه بازم جواب نداد برای جدایی اقدام کنم! خب من گزینه ی اول رو باهاش موافق نبودم، چون می ترسم همین احترامی هم که بین شون هست از بین بره، اونایی که توو این موقعیت قرار گرقتن خوب می دونن که چی میگم، برای همین می مونه گزینه ی دوم، که خود ِ خانوم ِ وکیل یه مشاور بهم معرفی کردن که دوست دارم اون رو هم امتحان کنم!

دیشب بعد از شام بود که اومد دنبالم و یکی دو ساعت با هم بودیم، خب من هنوزم سرسنگینم، اما اون مثل ِ همیشه ست!! برای پنجشنبه شب شام دعوت شده بودیم به باغ ِ یکی از دوستای بابا، مامان بهم گفت که بهش بگم شاید بیاد! منم بهش اس ام اس دادم که "امشب شام فلان جا دعوتیم، به بابا اینا گفتم که تو با دائی هات سر ِ شیلات می مونی!!" و واقعاً هم دائیش پیشش بود!!

فردام که تعطیله و به احتمال ِ 99.9% امشبم دائی هاش پیششن!! خوبه دیگه، کلاً فکر می کنم خیلی منحصر به فرد باشم، چون شبایی که اکثر ِ نامزدها پیش ِ همن، ما جدا از همیم!! چون کلاً دائی ها و بر و بچ بهم ارجحیت دارن! نوش ِ جونشون!

امروز توو محل ِ کارم یه اتفاق ِ بد افتاد که به خاطر ِ مسائل ِ امنیتی فعلاً نمی تونم چیزی درباره ش بگم اما قلبم به شدت جریحه دار شد، و از صبح تا حالا منقلبم! بدجوری تحت تاثیر قرار گرفتم و همش خدا خدا می کنم که بخیر بگذره، که اگه نگذره بی نهایت غمگین میشم... نمی دونم این خدایی که صداش می زنم منو داخل ِ آدمیزاد به حساب میاره یا نه، اگه میاره که مددی، اگه هم نه که... ولی انگار نمیاره!! چون پشت ِ هم داره بهم توو دهنی می زنه!! یعنی میگی صدات نکنم؟!